ازها

از آئینه
در آئینه نگاه می‌کنم.
آنجا من و همه آنچه اطراف من است پیداست.
آنچه پیرامون من است همه خودشانند.
اما من چه؟ نه من خودم نبودم.
آئینه مگر قرار نیست خودم را به من نشان دهی؟
چرا چشمانم بی‌فروغند؟ چرا ناباورانه نگاه می‌کنند؟
چرا روی لبهایم مهر سکوت خورده است؟
پس صداقتم کو؟ مهربانی‌ام کو؟
دردهایم کجایند؟ بوی عطر تنم هم نیست.
آئینه جان چرا ماتت برده؟
قرار نبود به گریه‌های من بخندی
آمده‌ام خبری از خود بگیرم.
دیده‌ام شوق تماشای خودم داشت که به تو رو انداختم……
آه یادم نبود، تو فقط ظاهرنشانی.
باید به سراغ آئینه جان بروم
باید دیده بگشایم و زنگارها بشویم
تا ملاقات کنم نقش خودم را.

افسانه امام‌جمعه   ۴۰۲/۲/۲۲‎

به اشتراک بگذارید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پست های مرتبط