خاطره

محلی جدید برای نوشتن

امروز برای اولین بار برای نوشتن به آشپزخانه پناه آوردم. مقر حکومتی‌ام.
همیشه فکر می‌کردم نوشتن در اینجا مرا سر به هوا و بی‌قرار می‌کند. در و دیوار آشپزخانه ولع خوردن و نوشیدن را به جانم می‌اندازد.
یک احساس گرسنگی و تشنگی دائمی که باید هر چند دقیقه‌ای بلند شوم و سرکی به یخچال بکشم یا ناخنکی به قابلمه‌های در حال جوش روی گاز بزنم و یا یورشی بر روی آن خوراکی‌های روی میز ببرم. چشیدن و مزه مزه کردن غذاها جغرافیای معده را پر از همهمه می‌کند و یخچال و فریزر آشپزخانه افکارم را دچار یخ‌زدگی می‌کند.
عشق به غذا و خوردن آن عشق به نوشتن را از یادم می‌برد. در حقیقت آشپزخانه برایم محل مخلوط کردن همه طعم‌ها و مزه‌ها با چاشنی عشق و محبت است. خدا کند حالا که به اینجا آمدم این هنر در نوشته‌هایم هم تاثیر بگذارد.
اما مگسی مزاحم مرا از همه این فکرها جدا می‌کند. جناب مگس بسیار از من شکموتر و هوایی‌تر است. در یک لحظه بر روی همه چیز اثر انگشت که نه اثر دست و پایش را گذاشت.
با وزوزهایش گویا نظرش را هم اعلام می‌کند. طفلک آشپزخانه اکنون هیچ دخالتی در بی‌تمرکزی من ندارد. اما مگس مزاحمِ بی‌دعوت، همه‌ی وقتی را که برای نوشتن گذاشته بودم را گرفت. از آنجا که همیشه وجود مگس بسیار عاصی‌ام می‌کند در یک لحظه زمانی که حشره سمج روی میز نشسته و خودش را ماساژ می‌داد، ورق‌هایم را برداشتم و با حرصی عجیب برملاج مبارکش فرود آوردم. خوشبختانه هدف‌گیریم درست بود و مگس در جا جان‌به‌جان آفرین تسلیم کرد. اما متاسفانه از اینکه به جای نوشتن قتلی ناخواسته را صورت داده بودم منقلب شدم.
قلم و کاغذها را برداشتم، عطای آشپزخانه را به لقایش بخشیدم و به اتاق برگشتم.

افسانه امام‌جمعه ۴۰۲/۹/۳۰

به اشتراک بگذارید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پست های مرتبط