خاطرات(۹)

سیاه‌چادر

تلویزیون روشن بود. چوپانی نی می‌زد و می‌خواند. در برنامه مستند روستا. همین صدای نی و فضای روستا کافی بود تا مرا با خود به گذشته‌های دور بَرد. آنجا که یک‌روز در کنار سیاه‌چادرهای عشایر کارهای روزانه آنها را به تماشا نشستیم.

مردانی که با چوقا و دبیت و کلاه‌نمدی خود اسب‌سواری می‌کردند ، پرسه می‌زدند و در واقع بالای سر زنان خود بودند. و زنانی که با لچک‌ها و میناهای زیبا و شولار و جومه‌های خود که همه الهامی از طبیعت بودند، بار اصلی ایل را به دوش می‌کشیدند. شیرمی‌دوختند، پشم می‌ریسیدند، گلیم می‌بافتند و یا نان می‌پختند. و بچه‌هایی که در بین مرغ و خروس‌ها و انبوهی از مگس‌ها با ابتدایی‌ترین وسایل خود را مشغول می‌کردند.

دیدنی‌تر از همه نی‌نوازی پیرمردی در کنار علفزار نزدیک سیاه‌چادر در زیر درختی تنومند بود.

پیرمرد همه‌ی آرزوها و حسرت‌هایش را از سوراخ نی به باد می‌سپرد. همه چین و شکن‌های صورتش پر

بود از خاطره‌های تلخ و شیرینی که گذرانده بود و اینک در واپسین روزهای عمرخود همه چیز را به فرزندان و

نوه‌هایش سپرده بود و خود با خیالی بی‌خیال نی می‌زد.

همسرش اینقدر با او همراه بود که در لا‌به‌لای این شور شیرین او برایش چای قندپهلویی بیاوَرَد تا گلویی

تازه کند. پیرزن هم از شنیدن نوای سحرآمیز نی غرق در خاطره می‌شد و دست را بر روی دست می‌زد و از

روزهایی که گذشته بود با تکان سرش یاد می‌کرد. پیرمرد هنگام نواختن چه جاذبه‌ایی داشت که

نمی‌توانستی چشم از او برداری. می‌نواخت و دربین آن شروع به خواندن می‌کرد:

دلا دانُم که تو نه بی‌وفایی     تو جراحی به زخمُم آشنایی

شتر از بار می‌نالد مو از دل     بنالیم هردومون منزل به منزل

شتر نالد که مو بارُم گرونه      مو هم نالُم که دور افتادُم از دل

و علف‌های کوتاه و بلند دشت و گل‌های ریز سفید و زرد لا‌به‌لای آنها چه زیبا در نسیم آرام باد و با نوای نی می‌رقصیدند و به بزم پیرمرد که نای نی‌اش جادو می‌کرد جان می‌دادند.

گوسفندان پسر نوجوان هم کم‌کم با صدای نی به آن‌طرف آمدند. آن‌ها خوب با صدای این نی رفیق بودند. (مربوط به ۴۰۱/۳/۲۶)

افسانه امام‌جمعه   ۴۰۳/۱/۲۴

 

 

به اشتراک بگذارید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پست های مرتبط