ازها
ازها

ازها

از موی سپید شانه را برداشتم و در برابر آیئنه ایستادم. موهایم که شانه می‌شود غم‌ها به خواب می‌روند و از چشمم طنین تماشا برمی‌خیزد.

ادامه مطلب »
ازها

ازها

   از پشت‌بام من شیفته‌ی شب‌های پشت‌بام خانه پدری‌ام. شیفته آسمان پولک‌دوزی شده‌ای که تنها از روی پشت‌بام خانه قابل دیدن است. آنجا که لحظه‌ای

ادامه مطلب »
ازها

ازها

از زندگی برگه‌های زیادی ورق خورده است. شاید از نیمه هم خیلی بیشتر گذشته است. کتاب زندگی‌ام را می‌گویم. شاید کتاب قابل تامل و جذابی

ادامه مطلب »
ازها

ازها

از درد دردها یکی‌یکی خودنمایی می‌کنند. عارضه سن را نمی‌توان نادیده گرفت. دستِ پادردم را می‌گیرم و راه می‌روم. پماد مسکن را برای آرتروز گردنم

ادامه مطلب »
ازها

ازها

از آئینه در آئینه نگاه می‌کنم. آنجا من و همه آنچه اطراف من است پیداست. آنچه پیرامون من است همه خودشانند. اما من چه؟ نه

ادامه مطلب »
ازها

از تنهایی

از تنهایی تنهایی من قصه‌ای دارد دراز و در این تنهایی اشک‌های من جاده‌ای دارد بی‌پایان چشم‌های من انتظاری دارد عاشقانه نفس‌های من ملالی دارد

ادامه مطلب »
ازها

از باران

از باران باران برایم دلهره‌آور است. شاید باران حرف برای گفتن زیاد داشته باشد. اما من شنونده خوبی برای قصه‌های سفرش نیستم. باران که می‌گیرد

ادامه مطلب »