لمس یک احساس
حرکت که میکنم همه چیز به دنبالم میآید.
ماشین به راست میپیچد و بعد به چپ و در این پیچ و خم باز هم همه چیز با من است.
ابرها خوب همراهیام میکنند. آسمان که چسبیده به سرم.
سفره طبیعت باز باز است و سفره دلم بازتر.
چه با سرعت میگذرد این زمان وقتی که دیرم شده و چه کشنده است این زمان وقتی غمگینم.
دور میشوم اماحضورها با منند.
لمسشان میکنم.
بوی تنشان را
وجود بیرمق ارزشمندشان را و
حرفهای مهرآمیز و نگاه پر عاطفهشان را.
هنوز در کنارم حرکت میکنند، با تب تند قلبشان.
پدر و مادر را میگویم.
پدری که سالهاست رنج بیماری مادر را بر دوش میکشد و مادری که سالهاست همهی ما در گوشهی ذهنش خاک میخوریم، اما هنوز هم هر کداممان را میبیند با اینکه نمیشناسد با یک قربانت شوم اظهار محبت میکند.
من این غبار غمگرفته را لمس میکنم.
او به یاد نمیآورد اما من همه خاطرات او را نوازش میکنم. چقدر لطیف و نرماند. گرم و دلچسب.
بافتن حضورشان به دلتنگیهایم چه خوب به تنم مینشیند.
من لابلای خاطرات قدم میزنم و لبخند پر شوق گذشتهها را لمس میکنم.
من دست سرنوشت را لمس میکنم. هرچند کمی زمخت است، اما با آنها خوب قصهی زندگیها را مینویسد.
قصهای پر از رمز و راز و سوالاتی بیپاسخ.
لمس این قصه به سکوت میکشاندم.
افسانه امامجمعه ۴۰۴/۴/۹



آخرین نظرات: