عوامل کاهش انگیزه و فرسودگی کاری در محیط کار (قسمت اول)
علت بیانگیزگی یا احساس پوچی در محیط کارچیست؟ درنظرم از دستدادن علاقه(و حتی بیعلاقگی) و نداشتن تمایل برای ادامه فعالیت و یا تعامل با دیگران مهمترینش است. این مسئله میتواند بر میزان توانایی در حفظ اشتیاق برای ادامه شغل اثر بگذارد. آنچه خودم در برههای از دوران کاری بخوبی آن را حس کردم.
از بچگی عاشق معلمی بودم و کلاس درس. این بهخاطر معلم کلاس دوم ابتداییام بود که آن همه محبت و مهربانی را نصیب ما بچهها میکرد. در کلاسهای بالاتر، دیوارهای خانه از دستم آسایش نداشتند. با گچهایی که میخریدم همهی درسهایم را روی دیوار مینوشتم و برای وسایل خانه هم درس میدادم.
مدرسه را دوست داشتم اما در وزارت بهداشت شروع بهکار کردم. همیشه تصورم از کارکردن، کلاس درس بود نه اتاقی با چند همکار و تهیه چکلیستهای بهداشتی و زیجحیاتی و برنامهریزی برای بازدیدهای بهداشتی. همیشه شنیده بودم که باور، آن چیزیست که بهعنوان یک حقیقت در ذهن خود میپذیرید و من باور داشتم که غیر از کار در یک چهاردیواری، توانمندیهای بیشتری دارم. توانایی شکوفایی ذهنهایی که میتوانند با آموزشهای موثر گامهای بلندی بردارند. برای همین وقتی فراخوان پذیرش نیرو در آموزش و پرورش را دیدم، فرصت را غنیمت شمردم و کفشهایم را ورکشیدم و دوندگی برای انتقال به آن وزارتخانه را شروع کردم. هرچند دو وزارتخانه از نظر فضای کاری همسنگ و هممرتبه نبودند اما من به تدریس عشق میورزیدم.
نامهنگاریهای اداری و سنگ انداختنهای پیشپایم و اشکالتراشیهای متفاوت کمکم سبب دلسرد شدنم میشد، اما در کمال ناباوری روزی نامهای به دستم رسید که با درخواستم موافقت شدهبود. این یعنی رسیدن به آرزو که اولین بار بود معنی آن را به خوبی میفهمیدم.
حدود چهارماهِ گذشته را دوندگی کردهبودم تا وزارتخانهها را جابجا کنم و حالا در کمتر از بیست روزی که به بازگشایی مدارس ماندهبود باید منطقه و محل کارم را مشخص میکردم. نیروی تازهکار بودم . ابلاغی که به دستم دادند برای دبیرستانی در ورامین بود. فکر مناطق پایین شهر را میکردم اما خارج از شهر را نه. در منطقهی خوبی از شهر، در اتاقی با همه امکانات، بهاصطلاح پشتمیزنشینی بودم که کار نهچندان سختی را با مدیریت خودم (البته برای مدیران بالادستی) در کمال خبرگی و با آرامش( و البته بیعلاقه) انجام میدادم و حالا این راه دشوار را بهجان خریده بودم تا به رویایم برسم. به هر حال خربزهایی بود که خوردهبودم و باید پای لرزش مینشستم.
روز اول ورودم به مدرسه، همهی رویاهایم از کلاس و تختهسیاه و تدریس کودکیهایم جلو چشمم رژه رفت، و حالا این دبیرستان نسبتا” بزرگ من را به آنها پیوند میداد. ترسی از عدم موفقیت در کاری جدید و ناآشنا وجودم را گرفت. اما بهخودم امید دادم.
یادم آمد یکی از اساتیدم همیشه میگفت که: آینده با آموزش ساخته میشود و من برای تحقق آن، این جمله را شعار کارم کردم و وارد مدرسه شدم. آیا میتوانم از روشها و تکنیکهایی استفاده کنم تا دانشآموزان بهطور عمیقتر درک کنند، بهخاطر بسپارند و بخوبی از آن بهرهبرداری کنند. دوست نداشتم آنها مثل ما حفظ کنند و یاد بگیرند، میخواستم با تجزیه و تحلیل یاد بگیرند. باید بتوانم این فرایند یادگیری را در بچهها تقویت کنم. بخصوص در درسی که من آموزش میدادم.
برنامهای که مدیر به دستم داد زیستشناسی پایههای اول و دوم بود. برای اولین روز تدریس با دو کلاس دوم و یک کلاس اول درس داشتم.
ادامه دارد
افسانه امامجمعه ۴۰۴/۴/۲۴


آخرین نظرات: