عوامل کاهش انگیزه و فرسودگی کاری در محیط کار ۲

عوامل کاهش انگیزه و فرسودگی کاری در محیط کار (قسمت دوم) 

اولین کلاس را هنوزخوب به یاد دارم. نگاه‌های ۳۲ نفر و هیبت کلاس من را به‌خود کشید. برای لحظاتی احساس موهومی درونم جوشید. ترس بود. استرس بود. پشیمانی بود یا ملغمه‌ای از همه‌ی اینها. اولین سوال از خودم این بود که: آیا می‌توانم از پس‌شان بربیایم؟ نوکار و ناآشنا نبودم. ۴ سال کار کرده‌بودم. اما در اتاقی دونفره. پس من نمی‌توانم، برایم معنایی نداشت. خیلی زود برخودم مسلط شدم. گپ و گفتی معمولی را شروع کردم. اولین تجربه بود که در کلاس‌های بعدی باید تکرار می‌شد و تکرار، ازهمین جا شروع شد. دانش‌آموزان آن روزها غیر از امروزی‌ها بودند. سربه‌زیرتر، قانع‌تر و حرف گوش‌کن‌تر. خیلی زود با آن‌ها ارتباط گرفتم. نمی‌خواستم با جذبه و سختگیری پیش بروم. هنوز مهربانی‌های معلم کلاس دومم جلوی چشمم بود. می‌خواستم با رعایت حریم معلم و شاگردی دوست‌شان شوم. آنها هم خیلی زود به من دست دوستی دادند. همه‌شان برای خوشحال کردنم خوب درس می‌خواندند. حتا آن‌ها که کمی ضعیف‌تر بودند هم همه‌ی تلاش‌شان را می‌کردند.

به من انگیزه می‌دادند. از اینکه مسیرم را عوض کرده بودم پشیمان نبودم. هربار که وارد کلاس می‌شدم آن روزهای کودکی‌ام را به‌یاد می‌آوردم و این به من انرژی می‌‌داد. برایم بُعد مسافت مشکلی نبود. پذیرفتمش.
در کارم نوآوری داشتم و صِرف درس دادن و پرسیدن نبود، چرا که در این‌صورت همان روال حفظ کردن بود و بس. تشکیل گروه‌های کوچکی که گفتگومحور بود در یادگیری مهم بود. این را در روش کار یکی از اساتیدم فهمیدم. این روال را اجرایی کردم. ابتدا برایشان سخت بود و از بروزدادن نظراتشان در گروه می‌ترسیدند اما روز به روز بهتر می‌شدند. انگار راضی نگه‌داشتن من بزرگ‌ترین هدف‌شان بود. بچه‌های خودشیرینِ آشوب به‌پاکن، همان روزهای اول خیلی زود خودشان را جمع کردند و دست از لودگی برداشتند. کادر مدرسه چه خوب حمایتم می‌کردند. بعدها نقش این حمایت را در کارم بخوبی فهمیدم. وقتی مدیر مرا به عنوان کسی که اولین سال تدریسش بود را قبول کرد و به من اعتماد کرد یک انگیزه‌ی مثبت برایم بود. روزها تند و خوب می‌گذشت و من با انرژی کار می‌کردم.
روز معلم آن‌سال بهترین هدیه‌ام این بود که کل شاگردان پایه‌ی دوم دبیرستان که دبیرشان بودم تقدیرنامه‌ای زیبا و ادبی نوشته‌بودند و با اجازه مدیر مدرسه آن را در دفتر دبیرستان نصب کرده‌بودند. حیف که آن روزها موبایلی در کار نبود تا عکس بگیرم. وقتی از راه رسیدم و وارد دفتر شدم، چشمم به نوشته و اسم خودم افتاد. چقدر ذوق کردم. همه‌ی خستگی رفت و آمدها از تنم بیرون رفت. چه مشوق خوبی برای کارم بود. آن روز به‌خوبی فهمیدم که تشویق نقشی اساسی در ایجاد انگیزه کوچک و بزرگ دارد.

ادامه دارد

افسانه امام‌جمعه  ۴۰۴/۴/۲۵

به اشتراک بگذارید

عضویت در خبرنامه

بخش‌های سایت من:
آرشیو ماهانه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پست های مرتبط