عاشقی
برگهای سبز گلدان برگانجیری پشت پنجره به سمت آفتاب خم شده بودند.
پدر چوبی آورد تا برگها را به حالت ایستاده برگرداند.
پسر پرسید: «چرا برگها کج شدند؟»
پدر گفت: «به سمت نور آفتاب رفتهاند. آنها عاشق نورند.»
پسر گفت: «اما من فکر میکنم آنها عاشق انجیرهای خانه همسایه شدهاند.»
افسانه امامجمعه ۴۰۴/۵/۲۴




آخرین نظرات: