پختگی
در کتاب “سفربخیر آقای رئیسجمهور” نوشتهی گابریل گارسیا مارکز آمده:
«روزی میرسد که نسبت به همهچيز بیتفاوت میشوی. نه از بدگويیهای ديگران میرنجی و نه دلخوش به حرفهای عاشقانه اطرافت هستی. به آن روز میگويند: پختگی.
آن روز ممکن است برای برخی پس از سی سال از اولين روزی که پا به اين دنيا گذاشته فرا برسد و برای برخی پس از هشتاد سال هم هرگز اتفاق نيفتد.»
در زندگی هر کدام از ما، شاید لحظهای فرارسد که دیگر نه از تعریف و تمجیدهای غلوآمیز بال درمیآوریم و نه از زخمزبانها و کنایهها به کنج عزلت میخزیم، که این نه از سرِ بیحسی یا افسردگی، که نوعی رهاییست.
دیگر نیازی نیست خودمان را به آب و آتش بزنیم تا تأیید دیگران را بگیریم، یا از هر انتقادی به خود بلرزیم. میفهمیم که ارزش ما نه در نگاه دیگران، که در درک و پذیرش خودمان است.
شاید این مرحله، مثل رسیدن به یک قلعهی آرام و مستحکم در میان دریای پرتلاطم زندگی باشد.
ما در جای خودمان استواریم، با ریشههایی که عمیقاً در خاک تجربه فرو رفتهاند.
اما به قول مارکز زمان رسیدن به این”پختگی” برای هرکس متفاوت است. بعضیها مثل میوههای نوبرانه، زودتر میرسند و طعم این رهایی را میچشند.
و برعکس، برخی دیگر ممکن است تمام عمرشان را با شتاب در مسیر تأییدطلبی و رنجشپذیری بدوند و هرگز به این ایستگاه آرامش و بیتفاوتی سازنده نرسند و مثل برخی برگهای پاییزی تا آخرین لحظه به شاخه میچسبند و نمیتوانند خود را از قید و بند نظرات دیگران رها کنند.
پختگی، آن نقطهای است که خودمان، خودمان را پیدا میکنیم. آنجا که صدای درونیمان از هر هیاهوی بیرونی بلندتر و واضحتر میشود. و این، خودش یک سفر هیجانانگیز و پرماجراست، هرچند که مقصدش آرامش یا بیتفاوتی باشد.
اینطور نیست؟
افسانه امامجمعه ۴۰۴/۶/۲۰


آخرین نظرات: