وقتی از میان مردم بازمی‌گردی

وقتی از میان مردم بازمی‌گردی

آیا تا به حال این حس را تجربه کرده‌ای که پس از یک روز طولانی در میان جمعیت، در محل کار، در جمع دوستان یا حتی در یک مهمانی شلوغ، وقتی به خانه بازمی‌گردی، انگار چیزی از تو تحلیل رفته‌است؟ انگار بخشی از انرژیت، یا حتی بخشی از خودِ واقعی‌ات را در آن فضای پرهیاهو جا گذاشته‌ای؟

هر بار که از غوغای شهر، از هیاهوی جمع و یا از بین التهاب نگاه‌های میهمانان برمی‌گردی، حس می‌کنی چیزی از تو کم شده است. نه اینکه دزدیده باشند، نه اینکه از دست رفته باشد، بلکه انگار تراشیده‌اند، ساییده‌اند، و گاه حتی پنهان کرده‌اند بخش‌هایی از آن “من” خالص و دست‌نخورده را که پیش از ورود به جمعیت، با تو بوده است.

این از آن روست که ما گاه در جمع، نقاب‌هایی به صورت می‌زنیم. نقاب مهربانی، نقاب خنده، نقاب توافق، نقاب بی‌تفاوتی، و گاه آن‌قدر در نقش‌مان فرومی‌رویم که یادمان می‌رود پشت این نقاب، چهره‌ی اصلی ما چه شکلی دارد. در میان مردم، ما نه “خودمان” که “برداشتی از خودمان” می‌شویم. آن نسخه‌ای که گمان می‌کنیم جامعه دوست دارد یا انتظار دارد از ما ببیند.

وقتی به خانه بازمی‌گردی، تنها در خلوت خود، مقابل آینه می‌ایستی و تلاش می‌کنی چروک‌های نقاب را صاف کنی. می‌خواهی ببینی آیا هنوز هم همان انسان قبل از رفتن به میان مردم هستی؟ یا هربار، تکه‌ای از تو در آن ازدحام جا مانده است؟
شاید همین پرسش است که ما را وامی‌دارد تا گاهی بیشتر به خودمان بپردازیم، بیشتر خلوت کنیم، و بیشتر از هر زمان دیگری به دنبال بازیافتن آن “انسانیتِ کم‌شده” باشیم. چرا که انسان بودن در نهایت، سفری بی‌پایان به درون خود است، نه تنها به بیرون از آن.

افسانه امام‌جمعه ۴۰۴/۶/۲۶

به اشتراک بگذارید

عضویت در خبرنامه

بخش‌های سایت من:
آرشیو ماهانه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پست های مرتبط