زیر خطفقر یا خطفهم
مرد ژولیده مو با رخساری زرد، لبهای سفید و لباسهای مندرسش کشانکشان خود را به سطلهای زبالهی کنار پارک میرساند و درون هر کدام را با دقت وارسی میکرد.
از درون یکی بلالی درآورد و چند دانهی باقیمانده آن را به دندان کشید. بعد خیار نیمخوردهای را به ته رسانید. کنار سطل بعدی از داخل پوست مچالهشدهی پفکی چند دانه بیرون آورد و بلعید و یک بطری کوچک شیر کاکائو را سربالا کرد شاید چند قطرهای از درونش، کامش را تر کند.
آن طرفتر جوانکی خوش قدوبالا فریاد زد:
«آی قربونفِسی تو باز اومدی گَندهخوری. زود باش تا نیومدن سطلها رو خالی کنن تو همه رو خوب تمیز کن.»
و از ته دل خندید.
کاش مسخرهاش نمیکرد.
نمیدانم شاید مرد بیچاره معتاد بود یا واقعاً زیر خط فقر، اما میدانم که فقرِ نان سایهی سنگینی است که بر شانههای گرسنه آویزان میشود. طعمی تلخ بر زبان و سردیای در استخوان.
در این وادی هر نفس در جستجوی بقا و هر نگاه التماس سکوتی دردناک است.
دستان خالی، چانههای لرزان و چشمانی که در غبار ناامیدی گم شدهاند حکایتگر قصهای کهن از گرسنگی و محرومیت است.
از آن سو فقرِ فهم هم دریایی از جهل است که روح را در خود غرق میکند. در این برهوت، افکار پژمرده و ذهنِ عقیم، مجال رشد نمییابند.
و ایندو مانعی عظیم سر راه شکوفایی فردی و اجتماعی هستند.
یکی برای بهنمایش گذاشتن سفرههای خالی از نان و پر از بیعدالتی و دیگری برای نمایش سفرههای خالی از معرفت و پر از نامهربانی.
اما فقرِ فهم و نان دو روی یک سکهاند. هر دو کرامت انسانی را لگدمال کرده و روح را به بند میکشند.
فقر نان جسم را از توان میاندازد و فقر فهم ذهن را از اندیشه.
افسانه امامجمعه ۴۰۴/۶/۳۰



آخرین نظرات: