تقلید

تقلید

برنج که درون قابلمه می‌جوشد دل من هم به جوش و خروش می‌افتد. البته که این قلیدن فقط در هنگام میزبانی و پختن حجم زیاد برنج است. آب و برنج که باهم بالا و پایین می‌پرند، همه‌ی وجودم چشم‌های ورقلمبیده‌ای می‌شود تا برنجی که روی آب می‌افتد را شکار کنم. این را مادر یاد داده بود که هنگامه‌ی آبکش کردن به‌موقع برنج وقتی‌ست که یکی‌دو دانه برنج روی آب بیفتد. اما در آن همهمه‌ی زدوخورد برنج‌ها با آب مگر می‌شود دنبال ماهی مرده روی آب بود.
اصلاً این چه‌کاری‌ست. خودت دانه‌ی برنج را زیر دندانت امتحان کن و این‌همه مردمک‌های بیچاره را تاب نده. حالا طفلک مادر راهی که خودش یاد گرفته را گفته، تو هم خودت تجربه‌ی دیگری بیاموز. تا کی تقلید؟
تقلید که بر تار و پود هستی‌مان نقش می‌بندد فکر می‌کنیم بازتاب کمالی است که در جستجویش هستیم.
ما با تقلید آغاز می‌کنیم. اولین گام‌ها، اولین کلمات، اولین لبخندها، همه پژواکی از دنیایی هستند که ما را احاطه کرده است.

اما وقتی بال‌های خویش را می‌گشاییم، آنگاه که صدای درونمان به گوش می‌رسد، تقلید دیگر نه راه نجات، که قفس می‌شود. قفسی از جنس انتظار دیگران، و یا ترس از قضاوت.
در این میان، آن‌که می‌آموزد کِی تقلید کند و کی خویشتن خویش باشد، گویی بر موج‌های زندگی سوار شده است. نه مقلدِ کور، که هنرمندِ آفریننده‌ی خویش.

آهای کجایی؟
حالا اول برنج‌ها را دریاب بعد موعظه‌های فکرت را جمع کن. وگرنه باید جوابگوی قضاوت میهمانان باشی.

افسانه امام‌جمعه ۴۰۴/۷/۱

به اشتراک بگذارید

عضویت در خبرنامه

بخش‌های سایت من:
آرشیو ماهانه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پست های مرتبط