درهای باوفا

جایی خواندم:
ﻟﻨﮕﻪ‌ﻫﺎﻱ ﭼﻮﺑﻲ ﺩﺭِ ﺣﻴﺎﻃ‌‌‌‌‌‌ماﻥ
ﺍﮔﺮ ﭼﻪ ﻛﻬﻨﻪ‌ﺍﻧﺪ ﻭ
ﺟﻴﺮﺟﻴﺮ میﻛﻨﻨﺪ
ﻭلی ﺧﻮﺵ‌ﺑﻪ‌ﺣﺎﻟﺸﺎﻥ
ﻛﻪ ﻟﻨﮕﻪ‌ی همند.

راست می‌گفت.
مثل گلدان شمعدانی لب طاقچه
که سال‌هاست همدم تنهایی پنجره است.
یا حوض کوچک فیروزه‌ای
که ماهی‌ها در دلش می‌رقصند
و با هر غروب، ستاره‌ها را در خود می‌بیند.
همه چیز اینجا بوی دلدادگی می‌دهد
بوی سادگی، بوی رفاقت
بوی همان‌ها که پای هم می‌مانند.

ﺧﻮﺵ‌ﺑﻪ‌ﺣﺎل لنگه‌های چوبی درِ حیاط‌مان
ﻛﻪ ﻟﻨﮕﻪ‌ی همند.
نه مثل آدم‌های شهر
که هر کدام‌شان در پی خویش است
گم در هیاهوی بی‌هم‌زبانی
و درهای براق و بی‌صدا
که پشت‌شان هیچ لنگه‌ای چشم‌انتظار نیست.
خوشا به حال در چوبی
که با تمام فرسودگی‌اش
معنای “ما” را می‌فهمد.

افسانه امام‌جمعه  ۴۰۴/۷/۴

به اشتراک بگذارید

عضویت در خبرنامه

بخش‌های سایت من:
آرشیو ماهانه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پست های مرتبط