دیشب مثل هرشب جزیره اومد سراغم*
دیشب مثل هر شب، در آن لحظهی سکوت دلپذیر پس از هیاهوی روز، ندایی فیلسوفانه از اعماق وجودم برخاست و با لحنی متفکرانه پرسید: «خب، امروز(یعنی دیروز) دقیقاً چه افق جدیدی بر دانش تو گشوده شد؟»
اینجا بود که پردهها کنار رفت و حقیقت تلخ و چربِ روز نمایان شد. در کارنامهی افتخارات ۲۴ ساعت گذشته، خبری از کلمات جدید، سطری شعر، متنی منثور یا حتی یک مقاله ویکیپدیایی سودمند نبود. نهتنها دایرهی لغات چاقتر نشده بود، بلکه از ترس مواجهه با واقعیت، حتی از مرور لغات گذشته هم سر باز زده بودم.
امروز(یعنی دیروز)، میدان نبرد نه در اوراق کتابها، که در گودال سحرآمیز سینک آشپزخانه بود. یک مراودهی تمام عیار و بیوقفه با تمدنی از کاسه و بشقاب که هر کدام، یادگار یک وعده غذایی شاید لذیذ و یک لکهی چربی مقاوم بودند.
این مبارزه، نه فکری بود، نه ادبی، بلکه نبردی بود تنبهتن با قوانین فیزیک سیالات و مکانیک چسبندگی مواد.
شما نمیدانید (یا شاید هم میدانید) که چقدر استراتژی و دانش لایهشناسی نیاز است تا یک بشقاب پلو خورش را بدون پاشیدن قطرات آب کثیف به لباسهای تمیز، مغلوب کرد یا یک فلسفه عملی و هنری باید در مرتب کردن قاشق و چنگالهای خیس در آبکش، که حجم کمتری از فضای زندگی را اشغال کنند، بهکار برد.
در جزیره آشپزخانه، میان کفهای مایعظرفشویی و صدای برخورد ملایم چینیها، من تمام روز درس بزرگی در باب “تابآوری و استقامت” آموختم. تابآوری در برابر بوی پیازداغ و استقامت برای یافتن بهترین زاویهی حمله با سیم ظرفشویی به تهدیگ چسبیده به ته قابلمه.
پس در پاسخ به ندای درونیام، با غرور تمام اعلام میکنم:
امروز(یعنی دیروز) یاد گرفتم که چطور با یک اسفنج مرطوب، صلح جهانی را در مرزهای سینک برقرار کنم، طوری که نه آبی به بیرون بپاشد و نه صدایی مزاحم آسایش همسایگان شود.
مگر نه اینکه صلح، ریشه تمام دانشهاست؟
این مهارت بقا در دنیای مدرن، دست کمی از تسلط بر یک زبان جدید یا خواندن یک رمان عظیم و یا حفظ ابیات شعرا ندارد.
و این برای پایان یک روز، به اندازه کافی باشکوه است.
حالا کتاب نخواندم که نخواندم، مطلب مفیدی ننوشتم که ننوشتم. مگر ایرادی دارد؟
*برگرفته از ترانهای قدیمی
افسانه امامجمعه ۴۰۴/۸/۶



آخرین نظرات: