وقتی دوریس دوموریه دعوت به نوشتن از مرگ میکند
نمیدانم مرگ، پایان است یا آغاز.
شاید نقطهایست در امتداد خطی بیانتها.
او دشمن زندگی نیست، اما سایهایست بر روی همهی آن.
یک نغمهی خاموش همیشگی از همان آهنگی که با نخستین نفس نواخته میشود.
گاهی میآید آرام، همانگونه که برگ از شاخه میافتد.
گاهی میطوفد، همانگونه که شاخه از تنه جدا میشود.
در هر حال، مرگ چهرهی دیگری از بودن است.
چهرهای که تنها دلهای بیدار، زیباییاش را میبینند.
در چشمِ مرگ، زمان دیگر معنا ندارد.
«دیر» و «زود» بیحس میشود،
و تنها چیزی که میماند، طعمِ جاودانهی خاطرهایست که از ما در دل دیگران میماند و یا از دیگران در دل ما.
اگر بخواهم طعم شکلاتی به متن بدهم میگویم:
زندگی کوتاه است، اما لبخند میتواند عمر لحظهها را طولانی کند.
حتی در آرامترین گور، دانهای در دلِ خاک در حال روییدن است.
افسانه امامجمعه ۴۰۴/۸/۱۹



آخرین نظرات: