بوی گندم مال من

بوی گندم مال من هرچی که دارم مال تو*

بو، چیزی‌ست میان ماده و خیال. نه کاملاً در جهان بیرون است و نه کاملاً در ذهن.
ذره‌هایش در هوا شناورند، اما تأثیرش در عمق‌ جانت ولوله می‌کند. جایی که حافظه و احساس به‌هم گره خورده‌اند.
از همه‌ی حواس، به‌نظرم بو نزدیک‌ترین راه به ناخودآگاه است. بینایی و شنوایی با فاصله تحلیل می‌شوند، اما بو مثل مهمان ناخوانده وارد خانه‌ی درون می‌شود. بی‌اجازه، بی‌منطق.
یک لحظه، بویی ساده می‌تواند ده سال زمان را برگرداند، تصویری را زنده کند، طعم درونی خاطره‌ای را به وجودت بریزد.
بو زبانی لال است. هر بو ردّی از حضور است. از کسی، مکانی، لحظه‌ای.
وقتی بویی را حس می‌کنی، در واقع حضور چیزی را درک می‌کنی که دیگر نیست، اما هنوز در هوا، در حافظه، باقی‌ست. حس چیزی که بوده، اما دیگر لمس نمی‌شود.
بو گاهی آرام است، مثل نفس کشیدن روی پوست و گاهی ناگهانی و خشن، مثل بوی سوختگی.
یک بوی خاص ممکن است اشک را بالا بیاورد، یا بی‌دلیل لبخند را. چون مغز در برابر بو، نمی‌اندیشد، واکنش نشان می‌دهد.

و من هنوز چقدر بوی هیزم‌های شعله‌ور کنار رودخانه‌ی جنگل‌های شمال را از سال‌های دور حس می‌کنم.
بوی چای زغالی کنار منقل در روزهای پیک‌نیک، درون استکان‌های کمرباریک که بوی مادربزرگ را می‌داد.
بوی شالیزارها و گندمزارها هر کدام‌شان خاطره‌ای زیبا را به ارمغان می‌آورند.
بوی نفالین لابه‌لای لباس‌های پشمیِ از کمد درآمده، هنوز هم آن‌چنان در وجودم جاری‌ست که حالم را دگرگون می‌کند.
مگر بویی بهتر از بوی پوست لطیف نوزاد هم هست؟
یا بوی قهوه‌ای که آغاز گفتگو‌هاست و بوی بیدار شدن از خیال‌های خسته را همراه دارد.

آیا می‌توان گفت بو، آهنگ نامرئیِ جهان است؟ چیزی که شنیده نمی‌شود، اما درونت نواخته می‌شود.

افسانه امام‌جمعه  ۴۰۴/۸/۲۲

به اشتراک بگذارید

عضویت در خبرنامه

بخش‌های سایت من:
آرشیو ماهانه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پست های مرتبط