امتحان امروز:
با یک تعریف، تاریکی را روشن کن
تاریکی نمیتواند فقط نبود نور باشد. خودش یک نوع حضور است، حضوری پر از سکوت. حضوری نرم و پُرراز که صداها را آرامتر و اندیشهها را عمیقتر میکند. در تاریکی، انگار اشیاء مرزهایشان را از دست میدهند و قدرتی خیالی میگیرند. گاهی تاریکی مثل آغوشیست که آدم را از هیاهوی روز نجات میدهد، گاهی هم مثل پردهای سنگینست که نمیگذارد راه را پیدا کنی. ترس بهجانت میریزد.
اما نور، چیزی فراتر از روشنایی است. نور معنا میآورد. نور تنها ابزار دیدن نیست، بلکه زبانِ آشکارشدن است. وقتی نوری در دل تاریکی میافتد، انگار لحظهای کوتاه خدا از پشت پرده سرک میکشد.
چراغها شاید همان حبابهای شیشهای هستن که با زدن کلیدی نورافشانی میکنند، اما من با اسم چراغ بهیاد خانهی خاله صنمبر هم میافتم که در سالهای دور وقتی به روستایشان میرفتیم چراغتوری بزرگی را روشن میکرد و به دیوار میآویخت. همهی روشنایی شبش همان بود.
و یا چراغ نفتی قدیمی خانهی مادربزرگ را که شیشهاش گِرد و اندکی دودگرفته بود، شعلهاش لرزان و زرد. وقتی برق میرفت، آن چراغ را روشن میکرد و سایهها روی دیوار به رقص میافتادند. در آن نوسان نور و سایه، صدای قصههایش بیشتر جان میگرفت.
بعدتر، چراغ مطالعهی کوچکی داشتیم روی میزِ اتاق مشترک من و خواهرم. نوری سرد و متمرکز میتابید روی کتابها. آن نور برایم نشانهی اراده بود. نوری که خاموش نمیشد تا خواهرم آنقدر بخواند تا واژهها تمام شوند.
در آن اتاق، نور صبح از لای پرده به دیوار میافتاد و گردهای ریز هوا را آشکار میکرد. آن گردهای معلق، همیشه توجهام را جلب میکرد. چقدر هوا کثیف است!
تاریکی و نور در زندگی همیشه در کارِ تعادلاند: یکی برای پنهانداشتن، یکی برای آشکارکردن. شاید انسان هم، در ژرفترین لایههایش، میان این دو در نوسان است.
میان میل پنهانماندن و اشتیاق دیدهشدن.
وقت تمام است. برگهها بالا.
پ.ن: معلم، دوریس دوموریه_ از کتاب دعوت به نوشتن
افسانه امامجمعه ۴۰۴/۸/۲۳


آخرین نظرات: