وقتی یک درخت معنای جنگل میدهد
هنوز راه زیادی تا مقصد بود. همانطور که روی صندلی اتومبیل جابهجا میشدم همه حواسم به کوهها و مناظر اطراف بود.
دنبال سوژه میگشتم. چیز دندانگیری پیدا نمیکردم.
کمکم چشمانم گرم و پلکهایم به آغوش هم نزدیک میشدند که در میانهی کوهی بلند تک درختی توجهم را جلب کرد.
نمیدانم من خمیازه کشیدم یا صدای خمیازهی درخت در گوشم پیچید.
در همان حال بهیاد جملهای از آلبر کامو افتادم:
گاهی میاندیشم درختی که تنها بالای کوه زندگی میکند چرا از جنگل فرار کرده؟
در حالی که چند متری آن طرفتر جنگلهای زیبا شروع میشد آیا این درختِ تنها، تابلوی اعلانات شروع جنگل بود یا اینکه یک فراری از جنگل.
حکایت او حکایت سرکشیست یا رستگاری؟ شاید فرار نکرده باشد، بلکه فقط دنبال صدایی بوده که در میان ازدحام جنگل گم بوده، صدای باد، صدای آسمان، صدای کوه.
شاید جنگل برایش زمزمهای شلوغ از ریشههای در هم تنیده و سایههای همسایه بوده و برگهای درخت در جماعتی بینام گم بودند.
این درخت عطش نوری بیپیرایه را دارد. فرار او، نه از جمع، بلکه از تکرار است. از آنکه همه چیز در هم شبیه شود و هیچ چیز دیگر بهیاد کسی نماند.
گاهی برای پیدا کردن وسعت خویش باید از هرآنچه امن مینماید فاصله گرفت و زیر نگاه باز آسمان ایستاد.
بهنظرم آلبر کامو، در این جمله، تنهایی را نه شکست، بلکه شهامتِ رویارویی با بیمعنایی میبیند.
تا نظر شما چه باشد.
افسانه امامجمعه ۴۰۴/۹/۷



آخرین نظرات: