من و این همه خوشبختی
اینجا منم.
مسلح به یک اسکاچ و مایع ظرفشویی که آخرین قطراتش با صدای فشفش از گلویش بیرون میآید با دستکشی نارنجی به دست. ایستاده پشت سینک ظرفشویی در حال شستن ظرفها، با کفهای درخشانی که انگار جایزه اسکار بردهاند.
آب گرم جریان دارد و من با چربی و لکههایی که بر همه چیز فرمان میرانند در حال نبردم.
بشقابها یکییکی در دستم میچرخند و قرار گرفتنشان در آبچکان، مثل امضای صلح است.
لیوانهای دوغ چه خوب مقاومت میکنند.
بعد یورش بهسمت قاشقها و چنگالها. فلزات درخشانی که قدرتشان در جمعشان است، نه در تکتکشان که اجرای سمفونی فلزی شماره پنج بتهوون را بهعهده میگیرند.
در حالیکه آب آخرین کفها را میبرد احساس رضایت قهرمانان اساطیری را دارم.
خسته، ولی پیروز با غروری براقتر از ظروف .
در پایان، آشپزخانه آرام میشود.
نمیدانم چرا در آن حال به یاد جملهای از پائولوکوئیلو میافتم که قبلاً خوانده بودم:
“وقتی ظرف میشویی دعا کن.
شکر کن بهخاطر اینکه ظرفهایی داری
که بشویی. یعنی غذایی در کار بوده.
یعنی کسی را سیر کردی.
یعنی با محبت، با عشق، از یکی دو نفر مراقبت کردی، برایشان آشپزی کردی، میز چیدهای.
تصور کن چند میلیون نفر
در این لحظه ظرفی برای شستن ندارند
یا کسی را ندارند که برایش میز بچینند.”
افسانه امامجمعه ۴۰۴/۹/۸




آخرین نظرات: