دلتو بزن به دریا
به دریا نگاه میکنم. آرام است و صاف. من همین حوالی را میبینم.
آن دورها چه خبرست؟ نمیدانم.
چند تکه خرده نان به سطح آب میاندازم. در کسری از ثانیه دهها ماهی دور هر کدام جمع میشوند تا نصیبی ببرند. چه تلاشی میکنند.
زندگی شبیه دریایی بیانتهاست. آرام در ظاهر اما ژرف و ناشناخته در درون.
آدمی بر ساحل امن روزمرگی مینشیند و نگاهش را بر موجهایی میدوزد که تنها سطح آب را میشکافند. در همین نزدیکی، این ماهیهای کوچک میچرخند. زیبا و بیخطر. دست دراز کنی میتوانی صیدشان کنی.
اینجا رؤیاها محدودند، هوا مطبوع است، ولی جریان زندگی کمعمق.
اگر دلِ گرفتن ماهیهای بزرگ را داری آن رؤیاهای پرشور، آن هدفهایی که جان میطلبند باید از ساحل جدا شوی. باید جرأت فرورفتن در عمق را پیدا کنی. جایی که آب تیره است. فشار زیاد و راه بازگشت آسان نیست. باید هیبت دریا را تاب بیاوری، ترس از ناشناخته را بپذیری و حتی لحظههایی که چیزی پیدا نمیکنی، ادامه دهی.
ماهیان بزرگ در جاهای آرام و آشنا زندگی نمیکنند. آنها در دل تاریکی، در عمق خطر و امید پنهاناند.
همین است راز زندگی، هرچه عمق دل و جرأت انسان بیشتر شود، صیدش هم بزرگتر خواهد بود.
و تنها کسی که جرأت غرق شدن دارد، شایستهی آن است که گنج دریا را بیابد.
هدفهای زندگی شبیه ماهیاند.
اگر یک ماهی کوچک بخواهی میتوانی در بخشهای کمعمق بمانی، اما اگر ماهی بزرگ بخواهی باید به جاهای عمیقتر بروی.
دیوید لینچ
افسانه امامجمعه ۴۰۴/۹/۹



آخرین نظرات: