غریبگی در آستانه خانه

غریبگی در آستانه خانه

دیروز که مادرم، بانوی تمام سال‌های زندگی‌ام، با صدایی که میان غبار حافظه می‌لغزید، مرا صدا زد، قلبم در سینه‌ام یخ زد. انگار نه صدای مادری بود که سال‌ها لالایی‌خوان شب‌های من بود، بلکه پژواکی از صدایی دوردست بود که به زحمت از پشت دیوارهای فراموشی عبور کرده‌بود.
«خانم… بیا پیش من.»

کلمه‌ی «خانم»، خنجری آهسته بود. او من نبودم. من دخترش بودم، آن که سال‌ها خانه‌اش را گرم کرده بود، اما در آن لحظه، من تنها یک غریبه‌ی مهربان بودم که در آستانه‌ی تنهایی‌اش ایستاده بود.

و بعد، آن جمله که تمام دردهای ناگفته را در خود جمع کرده بود. این غریبگی چه درد داشت.

درد غریبگی. نه غریبگی او در میان آدم‌هایی که دوستشان دارد، بلکه غریبگی او با خودش، با تاریخ خودش، با آن زنی که همیشه در آینه می‌دید.
او در میان آشناترین دیوارهای دنیا، احساس تبعیدی بودن می‌کرد. و من، تنها نظاره‌گر بودم. دستانی که می‌خواستند او را در آغوش بگیرند، اما نمی‌توانستند آن زنجیر گسسته را به هم وصل کنند.

من جلو رفتم. زانو زدم. نیازی به پاسخ نبود، زیرا هر دو می‌دانستیم که آن غریبگی درد تمام سال‌هایی است که او می‌کوشد تا دریابد چرا خانه‌اش هنوز این‌همه بوی او را می‌دهد، در حالی که خودش دیگر اینجا نیست.
من دست او را گرفتم. گرمای دستش هنوز همان پناهگاه همیشگی بود، حتی اگر چشمانش نوری از من نمی‌گرفت.
در سکوت، به او قول دادم که هرگز در این غریبگی تنها نخواهد ماند، حتی اگر تنها سایه‌ای از من را به یاد آورد. این قول، تمام چیزی بود که از من باقی مانده بود تا به او هدیه کنم.

 

افسانه امام‌جمعه  ۴۰۴/۹/۱۶

به اشتراک بگذارید

عضویت در خبرنامه

بخش‌های سایت من:
آرشیو ماهانه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پست های مرتبط