بذری که اشتباه کاشته شد
نمیدانم پسرک چه گفته یا کردهبود که وقتی از کنار آنها گذشتم مادر به او گفت:
“اگر کار بد بکنی، خدا سنگت میکنه.”
و پسرک گفت: یعنی چطوری؟
مادر با تحکم گفت: همین دیگه.
فکر کنم کلمات، چون میخهایی کوتاه و سرد، بر لوح ضمیر پسری خرد که تازه معنای «بد» و «خوب» را میآموخت، کوبیده شدند. او میدانست دستهای مادر چقدر لطیفاند و نگاهش چقدر شفقتآمیز، پس اگر این قدرتِ مهربان، سخن از سنگشدن بهمیان میآورد، درست است و خدا باید حجمی عظیم از سنگ باشد.
و اینجاست که ترس آغاز میشود.
ترس از خدا در باور آن پسر، چونان یک شی شکسته در انتهای جعبهای مخفی باقی میماند. او خدایی را میآموزد که نه بر تخت رحمت، که بر تلی از قضاوت و مجازات نشسته است. خدایی که از سر عشق، سنگ نمیاندازد، بلکه از سر خشم، خلق را به جرم یک اشتباه کوچک، به مجسمههایی سرد و بیروح بدل میکند.
قلب کوچک پسر، که برای اولین بار مرزهای بین عشق و ترس را تجربه میکرد، میکوشید این دو مفهوم متناقض را در هم بگنجاند. چگونه معبودی که مهربانیاش را شنیده بود، تبدیل به معمار زندان سنگی میشود؟ در آن لحظه، نه زمین، که باور او فرو ریخت. شکستی که در سکوت رخ داد اما صدایش از هر تندر آسمانی بلندتر بود. شکست پلی که قرار بود از ایمان به محبت بنا شود، اما با ترس از مجازات، سست گشت.
پسر، برای حفظ تکهای از آن عشق مادری، مجبور میشود آن خدای سنگین و سنگدل را در عمق درونش بپذیرد و با او زندگی کند. و در این پذیرش ناخواسته، خدا که سرچشمهی انعطاف و جریان است در باور او به یک قالب ثابت، خشک و بیانعطاف بدل میشود.
خدا تبدیل میشود به سایهای که فقط منتظر است تا اشتباهی رخ دهد تا دستانش را به جای نوازش، به شکل سنگ درآورد.
و اینگونه است که گاهی، مهربانترین نیتها، وقتی با زبانی ناآگاه بیان شوند، تصاویری از خدا در ذهن کودکان میسازند که نه شکوه مطلق، بلکه بار سنگین ترس را به ارث میگذارند.
افسانه امامجمعه ۴۰۴/۹/۲۲



آخرین نظرات: