آلزایمر

آلزایمر

آلزایمر بی‌رحم است. حافظه را می‌رباید.

جاروت کینتز نویسنده امریکایی می‌گوید: آلزایمر باهوشترین دزد است. زیرا نه تنها از شما دزدی می‌کند بلکه آن چیزی را می‌دزدد که شما احتیاج دارید تا به یاد آورید چه چیز از شما دزدیده شده.

من همیشه می‌شنیدم که اجازه ندهید مغز بیکار باشد چرا که تنبلیِ مغز رفاقت با شیطانی بنام آلزایمر است. من این را نمی‌پذیرم. باور نمی‌کنم که افرادی چون تری پراچت نویسنده انگلیسی و یا کمپبل، ترانه‌سرای امریکایی و یا رونالد ریگان سیاستمدار امریکایی مغزشان بیکار بوده باشد. چطور می‌توان گفت گابریل گارسیا مارکز نویسنده محبوبی که مهارتش به تصویر کشیدن خاطرات بود فراموشی بگیرد و در واپسین روزهای عمرش تصویری از فراموشکاری و محزونی از خود بر جای بگذارد. او که می‌گفت: زندگی یک فرد چیزی است که بخاطر می‌آورد.

پس فقط مغزِ بیکار نمی‌تواند گناهکار باشد که تغذیه مناسب، ورزش و خواب کافی هم می‌تواند دخیل باشد.

با این افکار به خانه پدر می‌رسم. اینک باید خستگی‌هایم را زمین بگذارم و در چند روزی که درکنارشان می‌مانم تکیه‌گاهی برای خستگی‌های پدر و دلتنگی‌های مادر باشم. خانه سرد است و دنیا آوار. مادرم مدتهاست که خوابیدن را بر هر چیزی ترجیح می‌دهد. بالای سرش که می‌روم همان پتوی موهر نازک آبی و سفید را بدور خود پیچیده و به سقف خیره شده، گویا در آن بالا به دنبال راه نجاتی برای دنیای تاریکش است. سلام می‌کنم. با شک جوابم را می‌دهد. با لبخند نگاهش می‌کنم. نگاه پرسش‌گری به من می‌کند و می‌گوید: تو کی هستی؟ بغض سنگینی گلویم را می‌فشارد. می‌دانم در کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهنش آواره است. او خودش را و همه ما را گم کرده است. یخ می‌کنم. چه سخت است فراموش شدنمان در یاد مادر.

موهای سفید تابدارش متانت روزهای کهنسالی را برایش به ارمغان آورده و چشمان عسلی‌اش روزهاست که بی‌فروع و کم‌سو شده و گرد پیری جاده‌های ریز و عمیقی برچهره‌اش نشانده اما اینها برایم مهم نیست. آنچه عذاب‌آور است فراموشی اوست که روز به روز قد می‌کشد و بزرگ می‌شود. او دیگر نمی‌داند امروز دیروز است یا دیروز فردا. او دیگر مرا، افسانه‌اش را نمی‌شناسد. او اینک افسانه‌ی دیگری دارد. افسانه که نه، حقیقتی بنام آلزایمر. مادرم زنده است اما من او را ندارم. ثانیه‌ها چه تلخند وقتی تو را ببیند و بگوید: مادرت خوب است؟ کجاست؟ و من جوابی ندارم که بدهم.

باور نمی‌کنم مادرم گرفتار این بیماری شده باشد. او که روزی از زرنگی و شهامت و قدرت زبانزد خاص و عام بود و اکنون ترس و اضطرابی موهوم بر وجودش غالب است. او که راهنمایی‌ها و پندهایش گره‌گشای مشکلات همه دوستان و آشنایان بود چگونه عقلش رو به افول رفت و تفکراتش خاموشی را ترجیح داد. شور و هیاهویش کجا رفت که اینک افسردگی را به یدک می‌کشد. آن همه خوش‌پوشی و خوش‌ذوقی چه شد که اکنون بی‌انگیزه و بی‌توجه به خود و بدون اندکی احساس لذت در گوشه‌ای خوابیده و حتی یادآوری روتین‌ترین و معمولی‌ترین کلمات هم برایش سخت است. آلزایمر همه‌ی راههای خروجی را برایش قفل کرده و هیچ راه فراری نیست.

دستانش را بالا می‌آورد و به آن خیره می‌شود. چروکهای روی دستش با رگهای برآمده و انگشتانی نه چندان کشیده نشان از زحماتی است که سالیان سال برای نقش بستن آنها تلاش کرده است. انگشتر عقیقش را لمس می‌کند و در انگشتانش به چرخش در می‌آورد و باز به آن خیره می‌شود. آن روزها به این انگشتر خیلی علاقه داشت. نمی‌دانم شاید امروز چیزی را به خاطرش آورده است.

چطور می‌شود که یک بیماری ، حافظه ،افکار، مهارتهای کلامی، عدم ارتباط با پیرامون،

درک مطلب، قضاوت و بطور کلی عملکرد شناختی بیمار را تحت تاثیر قرار دهد.

برای همین است که اینهمه ترسناک است. و من شاهدم که هر روز تکه‌ای از مادرم را از دست می‌دهم. قلبش را، زبانش را، خاطراتش را، شور و اشتیاقش را، روحش را و اینگونه سایه مادرم روز به روز سنگین‌تر می‌شود. او روز به روز عریانتر می‌شود و بیابانی برهوت برجا می‌ماند.

بلند می‌شود. نگاهی پرسش‌گرانه به اطراف می‌اندازد و پتویش را با بی‌نظمی کنار می‌گذارد و چشم در چشم من می‌گوید: می‌خواهم به خانه خودمان بروم. دیر شده. لباسهایم را بیاور. باید آماده شوم. و من ترکش می‌کنم تا مثلا” لباسهایش را بیاورم. تنها چند ثانیه بعد که برمی‌گردم او بخواب رفته. فکر می‌کنم این همان مغز سبک مغز است نه آنچه دین برنت در کتابش بیان کرده. چرا که این مغز پیر شده و لکه‌هایی بنام پلاک پیری را در خود جا داده و من در برابر او باید بدانم که روی احساسات متمرکز شوم نه روی حقایق. باید کلمات ساده و آشنا بکار ببرم. باید به چشمانش نگاه کنم و حرفهایش را تصدیق کنم و در برابر بی‌تابی‌های او انعطاف‌پذیر باشم.

باید جَو خانه را پر شورتر کرد. مادرم از صدای پرندگان خوشش می‌آمد. باید چند پرنده را میهمان این خانه کنم تا بخوانند و رفیق سکوت او شوند، شاید لبخند فراموش شده را به لبهایش بنشانند.

بیدارمی‌شود. به زور روی تختش می‌نشانمش. درست جلوی پنجره. رو به حیاط پر از گل خانه. پدر در حیاط مشغول آب دادن به گلهاست. مادر نگاه گنگی به او می‌کند، ابروانش را جمع می‌کند، چینی به پیشانی که چند خط نه چندان عمیق بر روی آن نقش بسته است می‌اندازد. با انگشتش رو به پدر می‌گوید: اون آقا کیه؟

نه تنها مادر او را فراموش کرده که ما هم پدر را از یاد برده‌ایم. او که پرستار مداوم مادر است و توانی برایش نمانده. با روحیه‌ای خسته و شکننده. راستی چرا پدر را فراموش کرده‌ایم؟ نکند ما هم آلزایمر گرفته‌ایم؟ باید به او خاطرنشان کنم که با دوستانش بیشتر تعامل داشته باشد و ورزش را در برنامه روزانه‌اش بگنجاند. او خوشنویس خوبی بود. باید وسایل خوشنویس‌اش را جلوی دستش بیاورم تا گاهی با نوشتن سر خودش را گرم کند.

حالا من پرستار مادری هستم که مرا بزرگ کرده، خودش برایم نام انتخاب کرده و با هر بیمار شدنم نگرانی وجودش را گرفته و اینک او مرا نمی‌شناسد. من اکنون خودم یک مادرم و این سخت مرا می‌ترساند، اگر روزی پسرم را نشناسم. اسمش هرچه که می‌خواهد باشد: آلزایمر زوال عقل یا دمانس هر چیز که هست چیز خوبی نیست. شاید برای خاطراتِ تلخِ زندگی خوب باشد، برای مادرم که دختر عزیزش چند سال پیش آسمانی شده شاید نعمتی باشد که هر لحظه با غصه‌ی مرگ او وجودش تکه‌تکه نشود، اما برای اطرافیان هیچ خوب نیست.

قرصهایش روی طاقچه است. باید بخورانمش. شاید بخود بیاید. شاید برای لحظه‌ای مرا با نام خودم صدا کند. شاید افسانه زندگیش را به یاد آورد.

افسانه امام‌جمعه  ۴۰۴/۹/۲۴

 

به اشتراک بگذارید

عضویت در خبرنامه

بخش‌های سایت من:
آرشیو ماهانه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پست های مرتبط