کجا دخیل می‌بندی

کجا دخیل می‌بندی

به انتهای بازار تجریش که می‌رسی چند قدمی آن طرف‌تر بارگاهی می‌بینی که مردم زیادی برای رازونیاز به آن پناه می‌برند.
مردمی که با قلبی شعله‌ور از شوق به حرم می‌روند تا دلی را بگذارند کنار ضریح که بماند آنجا، یا دلی را که گم شده است پیدا کنند آنجا.

آیین نیایش، در صورت‌های گوناگون پدیدار می‌شود:
یکی با حمد و تسبیح، دیگری با ذکر و دعا، و یکی با پخش بسته‌های کوچک آجیل مشکل‌گشا و نذر نمک و چهارمی شاید تنها با نگاهی که در میان نورهای رنگارنگ مسجد گم می‌شود.
آنها در طلب آن‌جایی هستند که واژه در برابر سکوتِ دل فرو می‌ریزد.
در میان آشوب بازار و پژواک صداها، از خود می‌پرسم:
آن‌که می‌خواند، کیست؟ و آن‌که شنیده می‌شود، کجاست؟
سال‌هاست که نام خدا را بر زبان می‌رانیم، اما
دل، وقتی از جست‌وجوی بیرون بازمی‌گردد در خلوت خویش درمی‌یابد که نیایش نه جمله‌ای مرکب از حروف، که حالتی از حضور است.
آنجا که سینه از خضوع می‌لرزد، و معنا از آوا پیشی می‌گیرد.

جوهر هر دعا، بی‌چهره و بی‌حد است. آنچه انسان را به خداوند پیوند می‌دهد، نه میزان واژه‌هاست، بلکه عمق حضور دل است.
همان نقطه‌ای که در آن، عشق و آگاهی به‌هم می‌رسند و مرز میان «من» و «او» فرو می‌ریزد.
در آن لحظه، دعا به سماع بدل می‌شود، ذکر به فریاد، و هر نغمه‌ای رنگی از حقیقت یگانه می‌گیرد.
و آنگاه درمی‌یابی که:

با سوره‌ى دل، اگر خدا را خواندى
حمد و فلق و نعره‌ى مستانه یکی‌ست

گر درک کنی خودت خدا را بینی
درکش نکنی کعبه و بتخانه یکی‌ست

مولانا

افسانه امام‌جمعه  ۴۰۴/۹/۲۶

به اشتراک بگذارید

عضویت در خبرنامه

بخش‌های سایت من:
آرشیو ماهانه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پست های مرتبط