تراژدی یک دگردیسی

تراژدی یک دگردیسی

چند دقیقه‌ای بیشتر نبود که به خانه رسیده بودم.
همه خریدهایم یک‌طرف و آن دمپایی‌روفرشی‌های زیبا و نرمی که مخمل شاهانه و کف طبی نرم‌شان وعده‌ی روزهایی از آرامش مطلق و پادشاهی پاهایم را در قلمرو خانه می‌دادند یک‌طرف.

با احتیاط تمام از بسته‌بندی خارج‌شان کردم. قرار بود قدم‌هایم در آستانه‌ی تجربه‌ی بی‌نظیری از لطافت قرار گیرد.
اما درست در فاصله‌ی میلی‌متری بین آرزو و واقعیت، چشمم به موجودی خیره‌سر که از لحاظ ابعاد می‌توانست به‌راحتی گواهینامه رانندگی بگیرد افتاد. گویا می‌خواست شاهد خوشحالی من باشد، اما نمی‌دانست که وجودش ترس بر جانم انداخته.
یک سوسک. که انگار از نوع سوسک‌های معمولی فراری و خجل نبود. این سوسک، با تمام قوا و گستاخی دقیقاً در مسیر قدم‌های من قرار گرفته‌بود. خیره و متمرکز.
شاید خوانش‌های این چند روزه کتابنقد در مورد مسخ در کانال‌های دوستانم باعث شد تا فکر کنم که سوسک مقابل من خود گرگور سامسای نگون‌بخت است که نه در رختخواب، بلکه در آستانه‌ی ورود به بهشت دمپایی‌های من، دگردیسی‌اش را جشن می‌گرفت.

گرگور سامسای خانه ما، با وقار و بی‌باکی تمام، نگاهش را در نگاه من گره زده‌بود شاید دلم به رحم آید.
لحظه‌ای تأمل کردم. چاره‌ای نبود.
این دمپایی‌های زیبا، که فقط چند ثانیه پیش، نماد رفاه و راحتی بورژوایی بودند، باید به ابزار سرکوب یک بحران وجودی تبدیل شوند. فاصله‌ی بین «لمس مخمل» و «قساوت کشتار»، تنها یک تصمیم غریزی بود.
تمام آرمان‌های زیبایی‌شناختی و تفکر کافکایی من در مورد وضعیت رقت‌انگیز حشره‌ای که شاید زمانی انسان بوده، در برابر تصمیم له‌کردن فروریخت.

دمپایی نوی مخملی، که قرار بود رامشگر پای من باشد، در کسری از ثانیه تبدیل به پتکی کوبنده شد.
فرود آمد.

صدای چندش‌آوری بلند شد. صدای پایانی برای یک تراژدی کوچک، که حتی کافکا هم جرئت نوشتن آن را نداشت.
نگاه کردم. دمپایی عزیز من، دیگر صرفاً یک دمپایی نبود. سلاح سردی بود که در نبرد من با سوسک، پیروز شده بود.
زیر آن، گرگور سامسای ما، بدون فرصت تأمل در ماهیت وجودی خود، و بدون دیدن روی خوش دنیا، به‌دلیل نقص کوچک فنی در بدن به یک لکه‌ی تیره تبدیل شده بود.

حالا، آن دمپایی زیبا، دیگر بوی کارخانه‌ و تازگی نمی‌دهد. بوی پیروزی تلخ می‌دهد.
احساس می‌کنم اگر بپوشمشان سوسکی از تنم بالا می‌رود تا از من انتقام بگیرد.
با فکر به این‌که حتی زیباترین آرزوها نیز ممکن است در کسری از ثانیه، به خشن‌ترین ابزارهای واقعیت تبدیل شوند، بلافاصله آن‌ها را به جعبه‌اش برگرداندم.
شاید روزی به نیازمندی هدیه‌اش دهم.

افسانه امام‌جمعه ۴۰۴/۱۰/۲

به اشتراک بگذارید

عضویت در خبرنامه

بخش‌های سایت من:
آرشیو ماهانه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پست های مرتبط