پناهگاه
پناه بردهام به جهان کتابها.
در شهری پر از خشم و هیاهو،
کنج دشتی خالی از سکوت برهها.
در پناه درختی تنومند آخرین انار دنیا را میبویم.
و از لابهلای افکارم به هنر ظریف رهایی از دغدغهها میاندیشم.
کاش میتوانستم با کیمیاگری، نشانی از خویشتن بیابم.
نفس میکشم، بیهیاهو، بیقضاوت.
در این سال بلوا، بوی نانتازه و انتظار آرامش، همه را مسخ کرده است.
زنی در میانهی فصلهای خاموش، مینشیند کنار خسرو خوبان که هنوز عاشقانه لبخند میزند و صفحهای تازه از جنایت و مکافات را ورق میزند.
جهان بیرون سرشار از فریاد است، شاید دنکیشوتی دیگر شمشیرش را بردارد.
اما اینجا، در پناه کتابها،
هر صفحه، دریست به آرامشی از جنس فراموشی.
افسانه امامجمعه ۴۰۴/۱۰/۱۱



آخرین نظرات: