یک لطف بی‌صدا

یک لطف بی‌صدا

هر روز صبح از کنارش می‌گذرم.
هر روز به او سلام می‌کنم و دستم را برایش تکان می‌دهم.
او دست از کار می‌کشد، می‌ایستد و فقط نگاهم می‌کند. جوابم را نمی‌دهد.
دیروز وقتی به او نزدیک می‌شدم، سگی دوان‌دوان به طرفم آمد.
ترسم را فهمید. با چوب جارویش جلوی سگ را گرفت.
فکر می‌کنم جواب سلامم را داد.
از یک سندروم دانی این انتظار را نداشتم.
همان سپور جوان پارک.

افسانه امام‌جمعه ۴۰۴/۴/۱۲

به اشتراک بگذارید

عضویت در خبرنامه

بخش‌های سایت من:
آرشیو ماهانه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پست های مرتبط