دلم خانهی مادربزرگ میخواهد
خانهی پر از حالِ خوب گلهای شمعدانی کنار حوض چه زیبا بود.
شیطنتهای کودکانهی ما در حیاط باصفای آن، چه هیاهویی داشت.
در آن خانه نگاه مهربان مادربزرگ چه باوقار بود.
آنجا که چای هل و دارچینِ قندپهلویش لبدوز بود و لبسوز.
خانهای که دلمان لَم میداد روی عطر پرگلاب تن مادربزرگ، که تسبیحش یار همیشگیاش بود و انگشتر عقیقش نگین مقدسش.
او که سوزنش را با چشمان ما نخ میکرد و دعایش این بود که الهی عاقبتبخیر باشی.
گرمای آن خانه مثل گرمای همان کرسیهای زمستانیاش بود و ما چه آسان شور و شوق کودکیمان را در آن، جا گذاشتیم.
بچهها که گله میکردند حرف مادربزرگ این بود که:
«مادر به هر کجا بروی آسمان همین رنگ است.»
آری آسمان همیشه آبیست. اما آسمان این حوالی مدتهاست غبارآلود است و طعم آن گس.
اندوه روی دلها را گرفته و حوض ماهیها بیآب ماندهست.
نمیدانم آسمان آنجایی که تو هستی هم آبیست؟
چقدر دلم دستان گرم و خندههای شیرین او را میخواهد.
چقدر دلم خانهی مادربزرگ میخواهد.
# بهبهانهی روز جهانی مادربزرگ(۲۳ جولای- اول مرداد)
افسانه امامجمعه ۴۰۴/۵/۱




آخرین نظرات: