کودک کار
با تنی خسته کنار میدان
با چشمانی منتظر
آفتاب خوب سوزانده بودش.
تکلیف روز در چشمانش پیدا نبود.
بیکاری دستهایش را در جیب کرده، کنارش لمیده بود.
کفشهایش دهانِ بازی داشت برای حرف زدن.
گویی مجسمهای بود سنگی.
اما صدای قلبش شنیده میشد.
افسانه امامجمعه ۴۰۴/۵/۱۶

آخرین نظرات: