سُکسُک یادت نره
کوچهها بوی خاکِ خیس میدادند.
صدای خندههای کودکانه، از دیوارها بالا میرفت تا به آسمان برسد.
ما، آنوقتها پادشاهانی بودیم بیتاج و تخت، ولی با دنیایی پر از شادی.
قایمباشک، برایمان سادهترین معجزهی جهان بود.
نفس در سینه حبس میکردیم، پشت درختی یا زیر پلهای، و با هر شمارش «ده، بیست، سی، چهل…» قلبهایمان تندتر میزد، نه از ترس، که از شوق پیدا شدن.
پنهان شدن یعنی امید پیدا شدن،
مثل دانهی سبزی که در دل خاک، منتظر نگاه خورشید است.
آسیاب بچرخ، دایرهای از یکرنگی، دستان درهم و دلها یکی.
میچرخیدیم و باد موهایمان را به بازی میگرفت.
زمین، سرخوش قدمهای ما، میخندید با هر دور، با هر فریاد.
چه سادگی باشکوهی داشت آن چرخیدنها.
عموزنجیرباف، طنینی از همدلی.
دستها گره میخوردند و خندهها، گره را باز میکردند.
آن بازی، نامی کودکانه داشت،
اما در دل خود، راز زندگی را پنهان کرده بود:
که باید با هم بود تا در گره روزگار، رهایی پیدا کرد.
چقدر جرزنی داشتیم، از روی سادگی.
گردو شکستم داشتیم ولی دل شکستن نداشتیم.
این بازیها همه درس اتحاد، صبر، و همدلی بود.
کاش هنوز بتوان کوچهای پیدا کرد
که صدای کودکی از ته آن بیاید.
و بتوان دوباره پنهان شد،
نه برای فرار،
بلکه برای پیدا شدن در نگاهِ مهربانی.
کاش هنوز بدون گوشی و بدون شتاب، فرصتی بود برای بازگشت به آن کوچهها.
به روزهایی که شادی را نمیخریدیم،
بلکه در چشمان هم پیدا میکردیم.
دوریس دوموریه عزیز ما که با این بازیها عشق میکردیم، شما را نمیدانم.*
*این نوشته از موضوعات کتاب دعوت به نوشتن از دوریس دوموریه بود.
افسانه امامجمعه ۴۰۴/۹/۱۷



آخرین نظرات: