قشنگترین اشتباه من اشتباهاتم بود
همیشه میگویند انسان از اشتباهاتش درس میگیرد. و واقعاً گاهی بهاندازهی یک رشته تحصیلی از دانشگاه زندگی مدرک “تجربه” میگیریم.
در کودکی به ما گفتند:
«اینکار رانکن، آن کار را نکن»
و ما، دقیقاً همان لحظه تصمیم گرفتیم که آن کارها را بکنیم، چون هیچچیز جذابتر از یک ممنوعه با چاشنی کنجکاوی نیست.
در نوجوانی همه فکر میکنیم جهان آماده است تا استعداد ما را کشف کند.
اما جهان خستهتر و بیحوصلهتر از آن است که استعداد کسی را کشف کند.
و ما اشتباه میکنیم، زمین میخوریم و بعد با جدیت فلسفی میگوییم:
«این شکست نبود، تجربه بود.»
در بزرگی هشدارمان دادند:
«غرور نابودت میکند.»
اما اگر کسی هیچوقت مغرور نشود، از کجا بفهمد دوستی که دیروز قربانصدقهاش میرفت، امروز پشت سرش چه میگوید؟
غرور، مثل فلفل است. زیادش میسوزاند ولی بدون آن هم نمیشود.
در میانسالی، آدم دیگر استاد توجیهکردن اشتباهات خودش میشود.
مثلاً وقتی کار اشتباهی میکند، میگوید:
«این تصمیمی استراتژیک بود برای رشد شخصی.»
که ترجمهاش در دنیای واقعی یعنی:
«خراب کردم، ولی نمیخواهم اعتراف کنم.»
و در پایان، وقتی پیر میشود، تازه متوجه میشود که تمام اشتباهاتی که بزرگان برایش لیست کرده بودند، همانهایی هستند که او را ساختهاند.
هر نبایدی، پایهای از یک باید بوده.
و هر اشتباه، یک پیچ کوچک در ساختمانی به نام «خودِ من.»
صادقانه بگویم، اگر قرار بود فقط کارهای درست را انجام دهیم، زندگی خستهکننده میشد.
ما طوری طراحی شدهایم که گاهی مسیر را اشتباه برویم. این اشتباهات گواهینامهی ما برای انسان بودن هستند.
و من حالا حس میکنم اشتباهاتم را دوست دارم.
آنها نشانههای زیستناند. ردّ قدمهایی که در مسیر خودم نهادهام.
تصمیمهایی بودند که با صدای درونم گرفتهام، شاید از ترس، شاید از خامی، شاید از ایمان به تجربه.
شاید هر کدام در ظاهر خطا بودند،
اما در عمق معنا، درسی بودند برای فهمیدن،
برای بالیدن، برای شناختن من واقعی.
اشتباهاتم را دوست دارم چون بیآنها، هیچوقت مزهی انتخاب، درد رشد، و زیبایی انسان بودن را نمیفهمیدم.
افسانه امامجمعه ۴۰۴/۱۰/۷



آخرین نظرات: