
مسافر روشنی
مسافر روشنی* امروز کتابی با عنوان مسافر روشنی خواندم. خلاصهی یکی از فصلهای آن برایم تاملبرانگیز بود که به قرار زیر است: شب بود. همه

مسافر روشنی* امروز کتابی با عنوان مسافر روشنی خواندم. خلاصهی یکی از فصلهای آن برایم تاملبرانگیز بود که به قرار زیر است: شب بود. همه

سهشنبه ۴ اردیبهشت امروز هوای تهران بارانی بود. از پیادهروی جا ماندم. شاید لذت پیاده رفتن در باران خیلی بیشتر از هوای عادی باشد،

داستان روز امروز اولین کاری که بعد از بیداری کردم خواندن داستان کوتاهی از آیزاک باشویس سینگر با نام دیدار دوباره مربوط به دوره

جانِ بیباد هوس کشک و بادمجان کرده بودم. چند بادمجان را که روز قبل خریدهبودم پوست کندم و بعد از حمام آب و نمک، خشکشان

بیست و سوم فروردین ۴۰۳ امروز در تنهایی چشم گشودم در یک سکوت محض زیبا در یک شروع شادمانه در صبح ۲۳ فروردین ماه

یکشنبه ۱۹ فروردین ۱۴۰۳ امروز خواب ماندم. برخلاف همیشه که حدود یکساعتی قبل از طلوع خورشید برمیخاستم، امروز با صدای دلنشین سهرهای روی شاخه درخت

کوچه آنروزها امروز در مسیر پیاده رویام، به کوچه درختی رسیدم. کوچهای که یادآور روزهای جوانی من و همسرم و کودکی فرزندانم بود. شاید حدود