
خانهی شبانه
خانهی شبانه در انتهای روز بهظاهر خانه آرام است، اما در هر گوشهای از آن هنوز چیزی ادامه دارد. صندلی، حافظ خستگیهاست. وزن آدمها را

خانهی شبانه در انتهای روز بهظاهر خانه آرام است، اما در هر گوشهای از آن هنوز چیزی ادامه دارد. صندلی، حافظ خستگیهاست. وزن آدمها را

ویترین زندگی کیف پوستماری پشت ویترین ماریست که روی شنهای کویر میخزید. مرد سیگارش را روشن کرد چوب کبریت تازه از جنگل آمده بود. صندلی

آبان خشک مظلوم آبان آمد، بیسروصدا با ابرهایی که بیشتر حالتِ آرشیو دارند تا بارش. کفشها تمیزند چترها خاک میخورند در انباری و صدای مجریان

لباسهای منتظر بند رخت خانهی همسایه خطی بیصدا در سکوت ایوان خطی افقی که زمان را در لحظهی آویختگی متوقف کرده است پیراهنها دستانشان را

درددل گاهی که زندگی در گلویم گیر میکند و دستی نیست تا بر پشتم بزند، میدانم که باید گذشته تلخ سنگین را بالا آورم.

امان از گاهها گاهی چه سخت روزها شب میشود گاهی به چشمبرهمزدنی صبح میشود گاهی چه سخت خنده با تو یار میشود گاهی شادی دمبهدم

در رگ یک کلمه خون یک اتفاق جاری بود گل بابونه دم کردم تا به احساس لطافت برسد افسانه امامجمعه ۴۰۳/۸/۱۳

باغبان گردوها را شماره میکرد و درخت چوبهایی که به تنش میخورد را افسانه امامجمعه ۴۰۳/۷/۲۹

دلتنگ غروب غم انگیز نیست بینَفَس است ساعتها پشت پرده خورشید منتظر شب مانده دلش برای ماه تنگ است اما هنوز حرفی نگفته با

پرواز پروانه پایانِ پروانه پرواز است پایانِ پروانه پایان نیست آغاز است پرواز، پایان پروانه نیست پروانه پایان ندارد پروانه شعر پرواز میسراید پروانهگی

آشفته در زمزمهی یک قصه آشفته و فراموشی یک راز نهفته چه کسی گوش سپارد به غمی جانانه چه کسی لمس کند این ملال

کوچه گلدان کنار حوض حیاط خالی است. از گلهای چارقدت گلی میچینم و در گلدان میکارم. تا هقهق برگها بیفتد. تا خاطرت همیشه برایم