
عاشقی
عاشقی برگهای سبز گلدان برگانجیری پشت پنجره به سمت آفتاب خم شده بودند. پدر چوبی آورد تا برگها را به حالت ایستاده برگرداند. پسر پرسید:

عاشقی برگهای سبز گلدان برگانجیری پشت پنجره به سمت آفتاب خم شده بودند. پدر چوبی آورد تا برگها را به حالت ایستاده برگرداند. پسر پرسید:

زیبایی سکوت وقتی خوب فکرش را بکنی، میبینی که چیزهای زیبا بیصدا هستند. جنگ صدا دارد، دعوا صدا دارد. اما آغوشها و نگاهها بیصدا هستند.

کودک کار با تنی خسته کنار میدان با چشمانی منتظر آفتاب خوب سوزانده بودش. تکلیف روز در چشمانش پیدا نبود. بیکاری دستهایش را در جیب

خورشید سیاه کودکی با مداد رنگیهایش در حال کشیدن نقاشی بود. درختان سرو سبز زیبایی کشید. در کنارش جوی آبی روان. آسمان را آبی کشید.

یک لطف بیصدا هر روز صبح از کنارش میگذرم. هر روز به او سلام میکنم و دستم را برایش تکان میدهم. او دست از کار

فرصتطلب لبهای دخترک کبریتفروش میلرزید. دیگر نمیتوانست به کسی التماس کند. جعبه کبریتها دو در سه بودند و آرزوهایش سه در چهار. با اینحال او

نامهی فراموش شده همهی لباسها را بیرون ریخت. داخل همهی کاورها را گشت، اما دامنش را پیدا نکرد. با خود زمزمه کرد: “یادم نمیآید به

انساننماها شب به انتها میرسید. چراغهای مغازهها یکییکی خاموش میشد. کرکرهها با صدای تیزی پایین میآمدند. چشمم به مانکنهای پشت ویترین افتاد. چقدر باید

اشک چشمهایش همیشه گریان بود. از آنهایی که اشکشان دم مشکشان است. اشک خسته و درمانده، شوریاش را به چشم ریخت. چشم از آن

خیانت نخ به درون سوزن چرخخیاطی خزید. از بالا و پایین رفتن سوزن سرش گیج رفت. دل و رودهاش پیچ خورد،گره کوری بالا آورد

یک دورهمی ناب میخواهم با واژهها به گردش بروم. من و خورشید، آسمانآبی، حالخوب و باران، لطافت، سخاوت، اندیشه و دهها واژهی دیگر. برای

یک توصیف به بالای تپه میرسد. به نفس خستهاش اجازه استراحت میدهد. مینشیند و زانوانش را در آغوش میگیرد و به چشمانداز روبرو نگاه