
تو میگی من اونو کشتم
برداشتی از داستان کوتاه: تو میگی من اونو کشتم نویسنده: احمد غلامی جنگ بود و ما هیچ کدام نمیدانستیم جنگ تا کجا بد است.

برداشتی از داستان کوتاه: تو میگی من اونو کشتم نویسنده: احمد غلامی جنگ بود و ما هیچ کدام نمیدانستیم جنگ تا کجا بد است.

بیمار خندان وارد درمانگاه شدم. شلوغ بود. هر کسی در انتظار پزشکی خاص بود. هنوز دکتر من نیامده بود. اولین نفر بودم. در صف

دختر پا به ماه بهار آمده تا گلریزانش را بیاغازد. نسیم، پیراهن زمین را میتکاند و شکوفههای رنگین را نثار درختان میکند. نوروز میآید تا

بیزاری من بیزارم از افکاری که همهمه میکند. من بیزارم از ذهنی که در اثر پرگویی خودش را بالا میآورد. من بیزارم از کسی که

افسانه مادر میشنیدم که میخواند: سرمو بگیر تو دامنت قربون بوی پیرهنت دنیا رو میخواستی برام عمرتو گذاشتی بهپام و من با خود اندیشیدم:

میدانم میدانم که با بقیه فرق دارم… از متفاوت بودن نمیترسم. میدانم که از هیچکس نه بالاترم نه پایینتر… خودم را اینگونه دوست دارم. میدانم

چه زود دیر میشود تنم بوی نا گرفته و مفاصلم صدای لولای زنگزدهای میدهد که در انتظار روغنی برای نرمشدن است. چهرهام درحال تکیده شدن

کلمهها چه میکنند بی حوصلگی معترض است و بیشکیبی نقاد. سکوت باوقار است و آشفتگی بیقرار. عفوها پر از بزرگیاند و کینهها توخالی. باورها نخ

صبحگاه نمیدانم پرنده،صبح را بیدار میکند یا صبح پرنده را. اما میدانم روز با پرندهی صبح میآغازد. نور میپاشد، سپاس میگوید و مرا بیدار میکند.

از موی سپید شانه را برداشتم و در برابر آیئنه ایستادم. موهایم که شانه میشود غمها به خواب میروند و از چشمم طنین تماشا برمیخیزد.

پاکسازی خدایا متاسفم از اینکه گاهی بندهای میشوم سرکش و یاغی گاهی بندهای میشوم پرآشوب و پراضطراب. گاهی آنی میشوم که در درونم غوغای وسوسههای

گلایه آسمان مگر گوشهایت کر است و صدای ناله روزگار را نمیشنوی؟ آسمان مگر چشمانت کور است و بیعدالتیها و نامردمیها را