
تبریک سال نو
دختر پا به ماه بهار آمده تا گلریزانش را بیاغازد. نسیم، پیراهن زمین را میتکاند و شکوفههای رنگین را نثار درختان میکند. نوروز میآید تا

اگر زودتر فهمیده بودم
در راه توسعه فردی اگر زودتر فهمیده بودم بیشتر به خودم بها میدادم.

بیزاری
بیزاری من بیزارم از افکاری که همهمه میکند. من بیزارم از ذهنی که در اثر پرگویی خودش را بالا میآورد. من بیزارم از کسی که

از خیش تا خویش
از خیش تا خویش زندگی پرتویی از یک خلسهی عمیق است. اساس فراز و فرودهای زندگی، اثاثهای زشت و زیبایی نیست که ستاندیم. رسیدن

افسانه مادر
افسانه مادر میشنیدم که میخواند: سرمو بگیر تو دامنت قربون بوی پیرهنت دنیا رو میخواستی برام عمرتو گذاشتی بهپام و من با خود اندیشیدم:

دلقک
دلقک هرچی سنگه مال پای لنگه. این رو دلقک به من فهماند. همانی که با درآوردن شکلک و زمین خوردنهای بیموردش خنده را بر

یادداشتهایی به سبک نثر قدیم
یادداشتهای طلایی مادربزرگ هم که به دیار باقی شتافت خانه را برای فروش گذاشتند. یک روز که به اتفاق مادر، برای جمع آوری وسایل

انساننماها
انساننماها شب به انتها میرسید. چراغهای مغازهها یکییکی خاموش میشد. کرکرهها با صدای تیزی پایین میآمدند. چشمم به مانکنهای پشت ویترین افتاد. چقدر باید

تو خود را خواهی یافت
تو خود را خواهی یافت تو صد سال تنهایی خود را که غرقش بودی دور خواهیریخت وگرنه دردتر از درد خواهیشد. تو از حصار
آخرین نظرات: