
اشک
اشک چشمهایش همیشه گریان بود. از آنهایی که اشکشان دم مشکشان است. اشک خسته و درمانده، شوریاش را به چشم ریخت. چشم از آن

خیانت
خیانت نخ به درون سوزن چرخخیاطی خزید. از بالا و پایین رفتن سوزن سرش گیج رفت. دل و رودهاش پیچ خورد،گره کوری بالا آورد

پشت پیراهن نور
پشت پیراهن نور دستهای کج و جیبهای عمیق پریشانمان خواهد کرد. گلوهای گشاد و شکمهای سیریناپذیر عاصیمان خواهد کرد. چشمهای ناپاک و تعرضهای فاقد

یک دورهمی ناب
یک دورهمی ناب میخواهم با واژهها به گردش بروم. من و خورشید، آسمانآبی، حالخوب و باران، لطافت، سخاوت، اندیشه و دهها واژهی دیگر. برای

دانستههای من
میدانم میدانم که با بقیه فرق دارم… از متفاوت بودن نمیترسم. میدانم که از هیچکس نه بالاترم نه پایینتر… خودم را اینگونه دوست دارم. میدانم

یادداشت روز(صدای پای زمستان)
صدای پای زمستان بندهای انگورِ بسته شده به در و دیوار اتاق زیر شیروانی خانه مادربزرگ چشمک میزنند. همهشان آماده و حاضر برای اینکه از

کوچه
کوچه گلدان کنار حوض حیاط خالی است. از گلهای چارقدت گلی میچینم و در گلدان میکارم. تا هقهق برگها بیفتد. تا خاطرت همیشه برایم

یک توصیف
یک توصیف به بالای تپه میرسد. به نفس خستهاش اجازه استراحت میدهد. مینشیند و زانوانش را در آغوش میگیرد و به چشمانداز روبرو نگاه

مراقب لحظههایت باش
چه زود دیر میشود تنم بوی نا گرفته و مفاصلم صدای لولای زنگزدهای میدهد که در انتظار روغنی برای نرمشدن است. چهرهام درحال تکیده شدن
آخرین نظرات: