
من و صبح
صبحگاه نمیدانم پرنده،صبح را بیدار میکند یا صبح پرنده را. اما میدانم روز با پرندهی صبح میآغازد. نور میپاشد، سپاس میگوید و مرا بیدار میکند.

ازها
از موی سپید شانه را برداشتم و در برابر آیئنه ایستادم. موهایم که شانه میشود غمها به خواب میروند و از چشمم طنین تماشا برمیخیزد.

هواپونوپونو
پاکسازی خدایا متاسفم از اینکه گاهی بندهای میشوم سرکش و یاغی گاهی بندهای میشوم پرآشوب و پراضطراب. گاهی آنی میشوم که در درونم غوغای وسوسههای

گفتن یا نگفتن
گفتن یا نگفتن گوش سپردن به سکوت هر کجا باشی راهی است برای حضور پیدا کردن. سکوت، سکون را در تو پدید میآورد. تنها

گلایه
گلایه آسمان مگر گوشهایت کر است و صدای ناله روزگار را نمیشنوی؟ آسمان مگر چشمانت کور است و بیعدالتیها و نامردمیها را

درباره من
افسانهی من هرچند در شناسنامه بعنوان زهرا نام گرفتهام اما همه مرا با نام افسانه میشناسند. مدرک کارشناسی دارم و استخدام آموزش و پرورش هستم.

پیوند
پیوند اسم پیوند را که میشنویم در وهله اول شاید بهیاد پیوند زناشویی میافتیم و یا پیوند رفاقت و برادری. اگرکمی هم بخواهیم علمی

بیعدالتی
بیعدالتی مترسک کلاهبهسر با دستانی از هم بازشده، سالهاست که مصلوبوار نگهبانی میدهد. پرندهها دیگر با او رفیق قدیمیاند و از او واهمه ندارند.

خیاط
خیاط سریدن قیچی بر روی پارچه دلش را شکست. بندبند وجودش را پاره کرد. رنگش پرید. سفیدِسفید شد. حرکت نخ و سوزن بر تاروپودش
آخرین نظرات: