
حال و هوای یک صبح زمستانی
حیف نیست باران باشد و عشق نباشد باران که با سرانگشتان نرمش به پنجره میزد از خواب بیدار شدم. چهخوب که با نوازشش صبح را

فقط صدای جرقجرق آتششان زیباست.
فقط صدای جرقجرق آتششان زیباست در حاشیه شهر در کنار جاده آرام آرام میراندم. بهدنبال پمپبنزین بودم. در عین حال لبخند سرد زمستانی را

واژهسازی
اینجا همهچیز درهمه دیروز و امروز را در هم کردم شاید متنی نه روزنگار، که قاطینگار بسازم. هر دو روز مثل هر روز، نور که

نقشآفرینی
من نه منم زن دست در جیب گذشته، بینندهی نقشآفرینی دوستش بر روی صحنه تئاتر بود. بغض، بادی به گلویش انداخت. خودش عاشق این هنر

پیادهروی
دست در دست جاده شادمانه به پیادهروی میروم. شاید در این مسیر تمام خود را بگردم. قایق خیالم را به آب میاندازم تا برسم به

صدای زندگی
صدای زندگی اگر از من بپرسید که برای انجام چه کاری به این دنیا آمدهام؟ من، به عنوان یک هنرمند به شما پاسخ خواهم

آسودگی با نوشتن
حالا هی بشور و بروب و بپز صبح که رخ مینماید تا روز طرحی نو دراندازد، من و کارهای خانه با هم در میافتیم. شستن

تو ماهی و من ماهی
تو ماهی و من ماهی آدمیزاد همیشه یک چیزی برای دلتنگی دارد. بعد بساط بهانهگیری پهن میشود. یاد بعضی آدمهای زندگیات تمام نمیشود، مثل اینکه

داستانک(نامهی فراموش شده)
نامهی فراموش شده همهی لباسها را بیرون ریخت. داخل همهی کاورها را گشت، اما دامنش را پیدا نکرد. با خود زمزمه کرد: “یادم نمیآید به
آخرین نظرات: