عوامل کاهش انگیزه و فرسودگی کاری در محیط کار(قسمت سوم)
دو سال کاری در آن مدرسه به من زیاد آموخت.
– مدیر مدرسه به دنبال بهروزرسانی اطلاعات و پیشبرد فناوریهای جدید در مدرسه و توسعهی مهارت و دانش معلمها بود. – باری به هر جهت نبود و این سبب میشد تا من یاد بگیرم که باید خودم را از نظر مهارتی و محتوای درسی ارتقا دهم و متکی به دانش قبلی نباشم. – بسیار بر روی ارائه نتایج کار بصورت گروهی تاکید میشد. گروه ریاضی، گروه ادبیات… علاقهی مدیر و معاونینش به کار من را هم علاقهمند تر میکرد. حتی همان دوری راه هم چالشی مثبت بود تا خودم را با شرایط سخت وفق دهم.
سال سوم به تهران منتقل شدم. در منطقهای که جزو مناطق خوب شهر بود اما از نظر آموزشی قسمتهای بسیار محروم هم داشت و من به یُمن جدیدالورود بودنم ابلاغ یکی از همان مدارس را گرفتم. شاید از نظر بعد مسافت با ورامین فرق چندانی نداشت اما از نظر محیط کاری، تفاوت از زمین تا آسمان بود. مدرسهای با ۱۲۰۰ دانشآموز که مشکلات اجتماعی، اقتصادی و خانوادگی در آنها عیان و همهگیر بود. درس اولویت هیچکدامشان نبود. از صمیم قلب تدریس میکردم و وقت میگذاشتم، با محبت با هرکدامشان سعی میکردم به درس خواندن تشویقشان کنم، اما در هر کلاس فقط یک یا دو نفر را میتوانستم تحریک کنم و بقیه انگار در عالمی دیگر سیر میکردند. بدتر از همه اینکه مدیر مدرسه این روال را پذیرفته بود و بیفرهنگی خانوادهها را علت اصلی میدانست و هرگونه تلاش در این زمینه را بیهوده اطلاق میکرد. گویا کار در این محیط و با این قشر جامعه او را بیانگیزه کرده بود و خودش این روال را دوست داشت. آمدن و رفتنی بیهوده. پر کردن ساعتهای کاری بهترین بهانه بود. جالب این بود که حتا مسئولین رده بالاتر هم اینگونه مدارس را نادیده گرفته و همینکه مدیر و معاونین و دانشآموزان، آمد و شدی آرام و بهظاهر بیدغدغه دارند برایشان جای شکری وافر داشت.
شاگردی که ۳ روز غیبت میکرد و باید پیگیری میکردیم، وقتی علت را از کادر دفتری جویا میشدم با بیاهمیتی حرفشان این بود که: ۳ روز که چیزی نیست معمولن تا یک هفته هم جا دارند. چقدر تفاوت بود بین اینجا با مدرسهی سال قبل. عملن برای هیچ به مدرسه میرفتیم. باید با اولیا شروع میکردم. باید اول آنها را با مدرسه همراه میکردم. حتی آماده کردن مکانی هم برای برگزاری جلسات همواره با ایراد از طرف مدیر همراه بود. اما من کارم را با اولیای هر کلاس در همان کلاس انجام میدادم. هربار فقط سه یا چهار نفر میآمدند که قیافهی رنجور و فقرشان در بیاهمیتی مسئلهی ادامهی تحصیل فرزندشان داد میزد. مدیر با این جلسات موافق نبود و دوست داشت من هم مثل بقیه روال آسه برو آسه بیا را داشته باشم. انتقادات مایوسم میکرد. وقتی از هیچ طرف حمایتی در کار نبود به توانمندی خودم در برخورد با بچهها شک میکردم. و این شک کمکم به یقین تبدیل شد. بعد از مدتی من هم یکی از آنها شده بودم. چرا در بروز توانمندیهایم ناتوان میشدم؟ حتی شناسایی افکار و موقعیتهای منفی هم به تقویت باورهای مثبتم کمک نمیکرد. بعد از گذشت چهار ماه کلنجار رفتن با همهچیز و به هدف نرسیدن، به همه چیز بیقید شدم. چقدر زود سرخورده و بیانگیزه شده بودم. از حضور در مدرسه دلتنگ میشدم و بعد از حضور هم در برقراری ارتباط با دیگر همکاران بیمیل بودم. عصبی و شاکی بودم.
– کادر مدیریتی مدرسه برای جلوگیری از تایید ناتواناییشان به صورت ناخودآگاه ، موانعی چون محیط اجتماعی و فقر خانوادهها را بهانه کرده بودند که شاید در وهله اول میتوانست دلیل موجهی باشد اما با کار تیمی میشد قدمهای مثبت کوچک و کارآمدی برداشت که البته کسی زیر بار آن نمیرفت. آنها به توانایی خود ونیروی کار جمعی باور نداشتند. ضمن اینکه در برابر کار من موضع گرفته و قضاوتی منفی نسبت به من داشتند. روزها بسیار کند و بد میگذشت. محیط نامناسب کاری و مدیریت ضعیف انگیزهی کاری را میستاند. اینجا وحدتی بین کارکنان نبود تا بتوان به کسی اعتماد کرد و همیاری خواست. برای خوب بودن باید سرت درلاک خودت بود. بالاخره سال تحصیلی با همهی مرارتها و دلی چرکین از همکاران مدرسه به پایان رسید. هیچ بهرهی ارزشمندی از این سال نداشتم، جز اینکه هرگز بیهودگی آن یکسال کاری و معضل فرهنگی- اجتماعی آن بخش از شهر را از یاد نمیبرم. بدتر از همه اینکه باید به همه نمرهای فرمالیته میدادی ومهر قبولی بر کارنامهشان میزدی.
ادامه دارد
افسانه امامجمعه ۴۰۴/۴/۲۷



آخرین نظرات: