دورزدن ممنوع
رانندهی خودرو جوان بود و عجول.
مهارتش در رانندگی خوب بود اما زبانش برای خودروهای اطراف نهچندان.
وقتی نزدیک یک چهارراه، ماشینی زودتر از او پیچید، با صدای بلندی گفت: «هوی یارو، چهکار میکنی؟ عجب احمقی هستیها.»
دنده را با حرص عوض کرد و پایش را روی گاز گذاشت.
هنوز به چهارراه بعدی نرسیده بودیم که خودش تقریباً حرکتی مشابهِ همان کار را با ماشین دیگری کرد. صدای ترمز ماشین بغلی کاملاً واضح بود اما جوان با لبخندی پیروزمندانه رد شد.
این تناقض آشکار، ریشهای عمیق در ذات بشر دارد. همان تمایلی که ما را بهسوی خودبینی و قضاوتهای دوگانه میکشاند.
آنگاه که در میان هیاهوی شهر، در ازدحام ماشینها، دیگری در مسیرمان میپیچد، واژهای نسنجیده چون تیری زهرآگین از کمان زبانمان رها میشود. او، متجاوزی است که نظم جهان ما را برهم زده و خودخواهیاش را به نمایش گذاشته است. چشمانمان از خشم برافروخته میشود و طرفمان را بیفرهنگ میدانیم.
اما، همین که جایگاهمان تغییر میکند و خودمان را در موقعیتی مشابه مییابیم، و با زیرکی تمام، از میان خطوط میگذریم، این بار، نه خودخواهی است و نه بیفرهنگی. این “مهارت” است، “چابکی” است، “توانایی” در عبور از موانع.
ما، قهرمانان بیبدیلی هستیم که با هوشمندی، راه خود را باز میکنیم. دیگران، تنها موانعی هستند در مسیر پیشروی ما، و ما با افتخار، از کنارشان میگذریم.
ما به آسانی، برای خودمان توجیه میتراشیم و برای دیگران، حکم صادر میکنیم. هر آنچه من انجام دهم، درست و منطقی جلوه میکند، در حالیکه اعمال دیگری، همیشه در بوتهی نقد و قضاوت قرار میگیرد.
این تناقضها، نه تنها در ترافیک، که در تاروپود زندگی روزمرهی ما تنیده شده، و ما را در دایرهای از قضاوتهای ناعادلانه گرفتار میکند.
افسانه امامجمعه ۴۰۴/۷/۹



آخرین نظرات: