وقتی که طبیعت خود را به رخ میکشد
سنگ گفت: نمیدانم چرا دیگر سنگ روی سنگ بند نمیشود.
آب گفت: اما به نظرم مدتیست آب از آب تکان نمیخورد.
درخت گفت: متوجه شدهاید که چقدر سایهها سنگین شده است؟
باد با شیطنت گفت: راستی چطور بعضیها باد به غبغب میاندازند و راه میروند؟
ابر گفت: اما به نظرم دلها نگران است و چشمان بعضی مثل ابر بهار خیس اشک است.
گل گفت: آدمها فراموش میکنند که از محبت خارها گل میشود.
مادر زمین آهی کشید و گفت:
چقدر همگی گلایه از مردم دارید. نگران نباشید زمین گِرد است و اگر کوه به کوه نرسد آدم به آدم میرسد.
گل راست میگوید. انسان از یاد میبرد که آسمان به زمین نمیآید اگر همه اندکی با هم مهربانتر باشند.
افسانه امامجمعه ۴۰۵/۷/۲

آخرین نظرات: