آنجا که نگاهها خیره ماند
هنوز هم افکارم معلق است و ذهنم پا در هوا.
امروز وقتی شاهد آن بودم که مردی زنش را با عصبانیت میزد، گویی زمان در آن گوشهی خیابان ایستاد. درست همانجا که ناگهانی و زودگذر صدای برخورد متوالی دست مرد با صورت زن، تپش قلب مردم را برای لحظهای متوقف کرد.
مرد انگار نه با یک انسان، که با دیواری سنگی میجنگید.
مشتهایش بوی ناتوانی میداد، نه قدرت.
زنی که روبرویش ایستاده بود، حتی گریه نمیکرد. گویا سالها بود که در سکوت، فرو ریختن تمام پلهای پشت سرش را تماشا کرده بود.
خورشید چه بیرمق بود. حتماً دلش نمیخواست آن تابلوی سیاه را با نورش قاب بگیرد.
نگاهم سکته کرده بود و پاهایم، در میان هیاهوی ماشینها و حیرت عابران در گِلی از ابهام جا خوش کرده بود.
ایستاده بودم.
چیزی درونم فرو ریخت. نه از دیدن ضربه، که از دیدن آن حجم از خالی بودن مرد و شکستگی پنهان زن.
آیا تنهایی، اسیر خودخواهی شدهبود.
آنقدر مبهوت بودم که نفهمیدم چگونه از آنجا دور شدم.
فقط میدانستم که دیگر روز، با تمام روشناییهایش، برای من آن روز زیبای دقایق قبل نبود.
افسانه امامجمعه ۴۰۵/۷/۱۳


آخرین نظرات: