قابلمه‌ی بی‌خورش

قابلمه‌ی بی‌خورش

رادیو را روشن کردم.
آستین‌های نداشته را ور زدم (تاپ پوشیده بودم) و گرم کارها شدم.
یک آشپزخانه‌ی دل و روده بهم ریخته، که باید سریع جمع می‌شد تا پشت‌بندش به کارهای دیگر هم رسیدگی شود.
یکی‌یکی که کارها پیش می‌رفت همه‌ی آت‌وآشغال‌ها را روی زمین می‌ریختم تا بعد با یک کف‌سابی حسابی دلی از عزا درآورم و این آشفته بازار را جمع کنم.
در همین حین‌وبین قابلمه خورش قُل‌قُل‌زنان بر سر و رویش می‌کوبید که حالیا اگر به دادم نرسی به‌جای خاطرات پخته‌شده‌ی خوشمزه، جزغاله تحویل می‌گیری.
اجاق را خاموش کردم. نیمی از محتویات قابلمه را در ظرف کوچکتری ریختم و قابلمه را برداشتم که روی میز بگذارم و گاز را برق بیندازم که چشم شما که نه، ولی چشم من روز بد را دید. دستم سوخت و قابلمه رها شد و خودش که به درک، همه‌ی خورش‌های باقیمانده با آشغال‌های روی زمین یکی شد.
آه از نهادم برآمد.
حالا مجری رادیو با خونسردی و ملاطفت می‌گفت:
دلت را بتکان.
اشتباهاتت وقتی افتاد روی زمین
بگذار همان جا بماند!*

یعنی باید الان این همه چربی را روی زمین بگذارم و رویشان اسکی بروم؟
قربان سرت فروغ‌جان.
کاش می‌آمدی کمک وگرنه من چگونه این مصیبت را قاب کنم و به دیوار دلم بزنم؟

شاید هم راست می‌گفت باید یادم باشد که برداشتن قابلمه‌ی داغ با دو تا دستمال نازک همین مکافات را هم دارد. پس آن همه دستگیره‌‌ی رنگ‌ووارنگ را برای عمه‌ات خریدی؟

*دلت را بتکان
اشتباهاتت وقتی افتاد روی زمین
بگذار همان‌جا بماند
فقط از لابلای اشتباهاتت
یک تجربه را بیرون بکش
قاب کن و بزن به دیوار دلت
اشتباه کردن اشتباه نیست
در اشتباه ماندن اشتباه است
فروغ فرخزاد

افسانه امام‌جمعه ۴۰۴/۶/۲۴

به اشتراک بگذارید

عضویت در خبرنامه

بخش‌های سایت من:
آرشیو ماهانه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پست های مرتبط