
پناهگاه
پناهگاه پناه بردهام به جهان کتابها. در شهری پر از خشم و هیاهو، کنج دشتی خالی از سکوت برهها. در پناه درختی تنومند آخرین انار

پناهگاه پناه بردهام به جهان کتابها. در شهری پر از خشم و هیاهو، کنج دشتی خالی از سکوت برهها. در پناه درختی تنومند آخرین انار

تراژدی یک دگردیسی چند دقیقهای بیشتر نبود که به خانه رسیده بودم. همه خریدهایم یکطرف و آن دمپاییروفرشیهای زیبا و نرمی که مخمل شاهانه و

کجا دخیل میبندی به انتهای بازار تجریش که میرسی چند قدمی آن طرفتر بارگاهی میبینی که مردم زیادی برای رازونیاز به آن پناه میبرند. مردمی

بذری که اشتباه کاشته شد نمیدانم پسرک چه گفته یا کردهبود که وقتی از کنار آنها گذشتم مادر به او گفت: “اگر کار بد بکنی،

من و این همه خوشبختی اینجا منم. مسلح به یک اسکاچ و مایع ظرفشویی که آخرین قطراتش با صدای فشفش از گلویش بیرون میآید با

یهجا خونده بودم که: آدمهای شکسته دو دستهان. اونهایی که یهویی از دست یه نفر افتادن، و اونهایی که یواشیواش از دست همه، تَرَک برداشتن.

تقلید برنج که درون قابلمه میجوشد دل من هم به جوش و خروش میافتد. البته که این قلیدن فقط در هنگام میزبانی و پختن حجم

قابلمهی بیخورش رادیو را روشن کردم. آستینهای نداشته را ور زدم (تاپ پوشیده بودم) و گرم کارها شدم. یک آشپزخانهی دل و روده بهم ریخته،

دلم خانهی مادربزرگ میخواهد خانهی پر از حالِ خوب گلهای شمعدانی کنار حوض چه زیبا بود. شیطنتهای کودکانهی ما در حیاط باصفای آن، چه هیاهویی

دوصد گفته چون نیم کردار نیست از قفسهی کتابها، کتابی را بیرون کشیدم تا دوبارهخوانی کنم. هدیهی دوستی در سالهای پیش بود. کتاب را که

فقط صدای جرقجرق آتششان زیباست در حاشیه شهر در کنار جاده آرام آرام میراندم. بهدنبال پمپبنزین بودم. در عین حال لبخند سرد زمستانی را

آنچه امروز آموختم کتاب “سفر درونی” را خواندم. پرمایه و مفید بود. در یکی از صفحات آن از این نوشته خیلی خوشم آمد. “بر ماست