
ویترین زندگی
ویترین زندگی کیف پوستماری پشت ویترین ماریست که روی شنهای کویر میخزید. مرد سیگارش را روشن کرد چوب کبریت تازه از جنگل آمده بود. صندلی

بذری که اشتباه کاشته شد
بذری که اشتباه کاشته شد نمیدانم پسرک چه گفته یا کردهبود که وقتی از کنار آنها گذشتم مادر به او گفت: “اگر کار بد بکنی،

مداد هر رئیس باید پاککن داشته باشد
مداد هر رئیس باید پاککن داشته باشد پسرک بر روی یکی از صندلیهای بانک نشسته بود و همانطور که در انتظار پایان کار مادرش بود

سُکسُک یادت نره
سُکسُک یادت نره کوچهها بوی خاکِ خیس میدادند. صدای خندههای کودکانه، از دیوارها بالا میرفت تا به آسمان برسد. ما، آنوقتها پادشاهانی بودیم بیتاج و

غریبگی در آستانه خانه
غریبگی در آستانه خانه دیروز که مادرم، بانوی تمام سالهای زندگیام، با صدایی که میان غبار حافظه میلغزید، مرا صدا زد، قلبم در سینهام یخ

دلتو بزن به دریا
دلتو بزن به دریا به دریا نگاه میکنم. آرام است و صاف. من همین حوالی را میبینم. آن دورها چه خبرست؟ نمیدانم. چند تکه خرده

من و این همه خوشبختی
من و این همه خوشبختی اینجا منم. مسلح به یک اسکاچ و مایع ظرفشویی که آخرین قطراتش با صدای فشفش از گلویش بیرون میآید با

وقتی یک درخت معنای جنگل میدهد
وقتی یک درخت معنای جنگل میدهد هنوز راه زیادی تا مقصد بود. همانطور که روی صندلی اتومبیل جابهجا میشدم همه حواسم به کوهها و مناظر

کدام دروغ میگویند
کدام دروغ میگویند “گیجکنندهترین اقدامی که علیه خویش میتوانیم بکنیم، این است که بکوشیم قلبمان را به چیزی قانع کنیم که مغزمان میداند یک دروغ
آخرین نظرات: