
چقدر منعطفایم دیروز متن زیبایی در مورد انعطافپذیری از یکی از دوستان خواندم که مرا به فکر فرو برد، چرا که خودم را در متن

تراژدی یک دگردیسی
تراژدی یک دگردیسی چند دقیقهای بیشتر نبود که به خانه رسیده بودم. همه خریدهایم یکطرف و آن دمپاییروفرشیهای زیبا و نرمی که مخمل شاهانه و

خانهی شبانه
خانهی شبانه در انتهای روز بهظاهر خانه آرام است، اما در هر گوشهای از آن هنوز چیزی ادامه دارد. صندلی، حافظ خستگیهاست. وزن آدمها را

کجا دخیل میبندی
کجا دخیل میبندی به انتهای بازار تجریش که میرسی چند قدمی آن طرفتر بارگاهی میبینی که مردم زیادی برای رازونیاز به آن پناه میبرند. مردمی

آلزایمر
آلزایمر آلزایمر بیرحم است. حافظه را میرباید. جاروت کینتز نویسنده امریکایی میگوید: آلزایمر باهوشترین دزد است. زیرا نه تنها از شما دزدی میکند بلکه آن

ویترین زندگی
ویترین زندگی کیف پوستماری پشت ویترین ماریست که روی شنهای کویر میخزید. مرد سیگارش را روشن کرد چوب کبریت تازه از جنگل آمده بود. صندلی

بذری که اشتباه کاشته شد
بذری که اشتباه کاشته شد نمیدانم پسرک چه گفته یا کردهبود که وقتی از کنار آنها گذشتم مادر به او گفت: “اگر کار بد بکنی،

مداد هر رئیس باید پاککن داشته باشد
مداد هر رئیس باید پاککن داشته باشد پسرک بر روی یکی از صندلیهای بانک نشسته بود و همانطور که در انتظار پایان کار مادرش بود

سُکسُک یادت نره
سُکسُک یادت نره کوچهها بوی خاکِ خیس میدادند. صدای خندههای کودکانه، از دیوارها بالا میرفت تا به آسمان برسد. ما، آنوقتها پادشاهانی بودیم بیتاج و
آخرین نظرات: