وقتی نمکدان شکست
نمکدان که نقش بر زمین شد، سکوت آشپزخانه شکست.
خردههای بلور روی سرامیک پخش شدند و من ماندم و یک مشت نمک آواره که حالا دیگر نه جای ماندن داشتند و نه بهانهای برای مزهبخشیدن.
وقتی در برابر این شورش بلورین خم شدم تا تکههای شکسته را جمع کنم، ضربالمثلی بیرحم شوریاش را به ذهنم پاشید :
«نمک میخورد و نمکدان میشکند.»
اما اینجا من بیتقصیر بودم.
شاید نمکدانها هم برای خودشان جلسه تشکیل دادهاند و از ترس دستهای لرزان ما، این جملات را پشت سر آدمیزاد علم کردهاند.
شکستن نمکدان شاید فقط یک حادثهی فیزیکی باشد، اما تداعیاش با آن ضربالمثل، دردی را در ذهن بیدار میکند. دردی که از رفاقتهای نیمهکاره و سفرههایی که شاهد نمکنشناسی بودهاند، آب میخورد.
همان دستهایی که لذت چشیدن را به ما هدیه دادند، گاهی اولین کسانی هستند که پیوند حرمت و نمک را با یک بیمبالاتی ساده، آوار میکنند.
گاهی آدمها هم همینقدر ظریف و شکننده و همینقدر بیرحم میشوند.
اول مینشینند سر سفرهی زندگیات. از عاطفهات میخورند و از مهربانیات بهره میبرند، اما وقتی نوبت به وفاداری میرسد درست مثل این نمکدان با کوچکترین لرزشی در تعادل رابطهشان همهچیز را فدای واحدی از خشم یا بیتفاوتی میکنند و ظرف اعتماد را چنان بر زمین میکوبند که دیگر هیچ بندزنی نتواند حقیقت آن پیوند قدیمی را به هم گره بزند.
افسانه امامجمعه ۴۰۵/۵/۹


آخرین نظرات: