آبی که ریخت
سرش را به پشتی مبل تکیه داد و اشکهایش جاری شد.
از حرف سرد و البته نابجایی که به دلش نشسته، آشفته بود.
مادرم همیشه میگفت:
“حرف نزده را همیشه میشه زد ولی حرف زده شده اگه دل کسی رو شکوند مثل آب ریخته شده میمونه. نمیشه جمعش کرد.”
این قانون نانوشتهی سکوت و کلام است.
کلمات گاهی مثل پرندههایی هستند که وقتی از قفس دهان رها شدند دیگر به اختیار صاحبشان نیستند. نمیشود مسیر پروازشان را عوض کرد.
ما اغلب فراموش میکنیم که زبان تیغی است که گاهی پیش از آنکه متوجه شویم هم خودمان را میبُرد و هم دلی را که روبهرویمان ایستادهست.
آب ریخته شده شاید با یک دستمال پاک شود، اما آن لکهی نمزدهی روی فرش رابطه، گاهی تا ابد میماند.
مادرم عاقلانه گفتهبود:
“ایستادن در آستانهی گفتن و کمی تأمل.”
گاهی زیباترین دیالوگهای جهان، آنهایی هستند که هرگز گفته نشدند و در همان سکوت امن میان دو نفر دفن شدند و جایشان را به یک نگاه عمیق، یا دستِ گرمی دادند که بیکلام، هزار حرف ناگفته را فریاد میزند.
حرفهایی که نگفتیم، داراییهای ما هستند و حرفهایی که گفتیم و دل شکستیم، بدهیهایی هستند که شاید هیچوقت صاف نشوند.
افسانه امامجمعه ۴۰۵/۷/۶



آخرین نظرات: