
جزیرهای به اسم آشپزخانه
دیشب مثل هرشب جزیره اومد سراغم* دیشب مثل هر شب، در آن لحظهی سکوت دلپذیر پس از هیاهوی روز، ندایی فیلسوفانه از اعماق وجودم برخاست

هرگزها
هرگز با بعضی هرگزها دمخور نشو هرگز اجازه نده سایه دیروز، نور امروزت را خاموش کند. هرگز با دهان پر از خشم، سخن مگو. هرگز

لباسهای منتظر
لباسهای منتظر بند رخت خانهی همسایه خطی بیصدا در سکوت ایوان خطی افقی که زمان را در لحظهی آویختگی متوقف کرده است پیراهنها دستانشان را

دورزدن ممنوع
دورزدن ممنوع رانندهی خودرو جوان بود و عجول. مهارتش در رانندگی خوب بود اما زبانش برای خودروهای اطراف نهچندان. وقتی نزدیک یک چهارراه، ماشینی زودتر

فرش قرمزی برای خودمان
فرش قرمزی برای خودمان دختر همسایه با فروتنی میگفت: من توقع ندارم احترامی که میگذارم عیناً به من بازگردد، یا هر خوبی با خوبی مطلق

درهای باوفا
جایی خواندم: ﻟﻨﮕﻪﻫﺎﻱ ﭼﻮﺑﻲ ﺩﺭِ ﺣﻴﺎﻃماﻥ ﺍﮔﺮ ﭼﻪ ﻛﻬﻨﻪﺍﻧﺪ ﻭ ﺟﻴﺮﺟﻴﺮ میﻛﻨﻨﺪ ﻭلی ﺧﻮﺵﺑﻪﺣﺎﻟﺸﺎﻥ ﻛﻪ ﻟﻨﮕﻪی همند. راست میگفت. مثل گلدان شمعدانی لب طاقچه که

تقلید
تقلید برنج که درون قابلمه میجوشد دل من هم به جوش و خروش میافتد. البته که این قلیدن فقط در هنگام میزبانی و پختن حجم

فقط با آدمها احمقانه رفتار کن
فقط با آدمها احمقانه رفتار کن آقای کمالی، اول صبح شستهرُفته و مرتب از خانه بیرون زد و به سمت ماشینش رفت. اما ماشین روشن

زیر خطفقر یا خطفهم
زیر خطفقر یا خطفهم مرد ژولیده مو با رخساری زرد، لبهای سفید و لباسهای مندرسش کشانکشان خود را به سطلهای زبالهی کنار پارک میرساند و
آخرین نظرات: